اسبهای آسمان خاکستر نمی بارند : نامه ای به یک کارگردان آوانگارد
علیرضا کی منش
(متن زیر به بهانه اجرای نمایش "اسب های آسمان خاکستر می بارند"، نوشته شده است، و بنابراین بازتاب دیدگاه شخصی خود
مولف در مورد این اجراست.)
من تهران بودم. بیست و پنج سالی می شد. نزدیک بازبینی جشنواره دانشجویی. بعد از دیدن یک کار بد در چند روز پیش. رفتیم داخل کوچه ای تا اجرایی ببینیم. کوچه دوست و همسایه! کوچه سعید. کشور دوست و همسایه! کشور ایران. من تهران بودم. بیست و پنج سالی می شد. نزدیک بازبینی جشنواره دانشجویی. داخل خانه ای شدیم. تکیه ای زده بودند. آقای کارگردان به ما گفت " بیاید تو، تا حالا اینجوری کار ندیدین ". چای دادند و ما را با افتخار روی کمدهای دانشگاهشان نشاندند. وسط باغچه حیاط کوره ای درست کرده بودند. پر از آتش. پر از دود. پر از صمیمیت، به به چه فکر نویی، چه طرح نویی، چه کار نویی قرار است اجرا شود. آقای مهری(همان آقای کارگردان) در وسط حیاط لبخند بزرگی بر صورت داشت و هر از گاهی پیپش را روشن می کرد و دودش را در حلق ما فرو می کرد تا حوصله ی ما سر نرود. عده ای در زیرزمین ساختمان آوازهایی نامفهوم می خواندند، شاید هم تمرین بیان بود و شاید هم برای سرگرم کردن ما. ولی هر چه بود داشتند به حنجره ی خود و گوش ما آسیب می زدند. تهران بودم. کار قرار بود ساعت شش شروع شود ولی به دلیل اینکه چند تا از تماشاگران که از دوستان نزدیک آقای مهری بودند و اتفاقاً تئاتری هم بودند دیر آمدند، کار نیم ساعت دیرتر شروع شد. آقای مهری همچنان که پیپ قشنگش را بر دهان داشت، مانند استانیوسکی* بزرگ به تماشاگران لبخند می زد و خوش آمد می گفت.
تهران بودم من. بعد از اینکه دوستان آقای مهری آمدند. ایشان نیم ساعتی حرف زد. با لبخند از تماشاگران لبخند خواست و به زور خواست که با کار باشیم و به کار انرژی بدهیم. برایمان داستان بسیار معروف و دوست داشتنی سیاوش را از سیر تا پیاز تعریف کرد، به خودم گفتم اگر کار گویاست پس چرا داستان را می گوید. بعد فهمیدم که خوب حق دارد کار گویا نیست. از فرم کار گفت و از استانیوسکی گفت. تا اسم عمو استانیوسکی را شنیدم به خودم گفتم خدایا ای کاش امسال را بجای سال نو آوری و شکوفایی سال استانیوسکی می گذاشتند. آخه این چند سال مد تئاتر، استانیوسکی است. آری تهران بودم . شهر گل و بلبل. بعد از بیست دقیقه صحبت ما را به زیر زمین بردند و کپل هایمان را روی سنگهای سرد نشاندند و حدود بیست نفر برایمان سرود یا سوگ خواندند، و هر کس ساز خودش را می زد، راستی عمو استانیوسکی یکی از بهترین قطعات کارت را هم به بدترین شکل ممکن اجرا کردند. خلاصه در فضایی بسته و پر از دود سر درد گرفتیم. تهران بودم. دوباره آقای مهری با همان لبخند عریض و طولانی اش ما را به بالا ( در تکیه) برد. سردرد که شده بودم هیچ، دل درد هم شدم. بازیگرها در هم می لولیدند. صداها گوش را می آزرد و فرمهای بی معنی و بی دلیل چشم را. حرکتها ساده بود ولی هماهنگ نبود! خوب این هم مهارتی است! قسمتی از کار را هم به زبان شیرین هندی و قسمتی هم به زبان شیرین تر ژاپنی اجرا کردند. البته با زیرنویس فارسی. خدایا چه کار نویی، مگر اینجا ایران نیست. پس چرا هندی حرف می زنند؟!
گروه کر آنقدر بالا می خواندند که دیالوگهای اصلی کار را نمی شنیدیم. بازیگرها بی دلیل میخندیدند و همه چیز را به بازی گرفته بودند.
بالاخره بعد از دو ساعت کار تمام شد. همه تشویق می کردند! از خود پرسیدم چرا؟! آها، فهمیدم، تهران هستم من. تهران هستم من.تئاتر خاله بازی شده. دوستانشان را دعوت می کنند و برای هم کف می زنند. سوت می زنند و تشویق می کنند. به خودم گفتم بروم با آقای مهری صحبت کنم. ولی سرشان شلوغ بود. دوستانشان دور ایشان را گرفته بودند و تحسینشان می کردند. وقت کم بود و باید می رفتم. رفتم یک سیب زمینی از داخل کوره برداشتم و پا به فرار گذاشتم. چون بعد از کار قرار بود سیب زمینی پوره بخوریم. راستی عجب پوره ای بود. به نظر من بهترین و لذتبخش ترین بخش کار همین خوردن پورۀ سیب زمینی بود. همچنان که راه می رفتم به این فکر می کردم که مگر ما خودمان چه کم داریم؟ چرا ما همه چیز را ساده می انگاریم و دوست داریم بدون زحمت به همه چیز برسیم. هر کسی را برای کاری ساخته اند. اگر فرنگی ها اینگونه کارها را اجرا می کنند و زیباست، چون سالها تمرین میکنند. چون هر روز و اصولی تمرین می کنند. چون بدنی آماده و بیانی آماده دارند. چون نمیخواهند زود به همه چیز برسند. چون ادا در نمی آورند. چون نیاز درونشان آنها را به این فرم کار کشانده. چون به خود دروغ نمی گویند. چون دغدغه های آنها با ما فرق می کند. چون آنها همیشه تماشاگرشان را باهوش تر از خودشان می دانند.
چطور ممکن است کسی که فقط در یک ورکشاپ ده روزه در شهر زیبای گاردزینیتسا شرکت کرده، و با دستاوردهای نزدیک به پنجاه ساله ی استانیوسکی و گروهش آشنا شده، ادعا کند که همان ها یا حتی چیزی مشابه و بر گرفته از آنها را ظرف دو ساعت در تهران برای ما اجرا می کند: این کار فقط از عهده یک توریست ناشی بر می آید و بس. بسته بندی از نوع ایرانی اش.
بیچاره عمو استانیوسکی، اگر تهران بود حتماً اسبهای آسمان خاکستر بر سرش می بارانیدند.
حالا من مانده ام. خستگی، سردرد، دلدرد و مسیر خانه ای که امشب بسیار طولانی شده.
آری تهران بودم . تهران بودم من . تهران بودم. تهران بودم. تهران. تهران. تئاتر.
____________________________________
*. ولادزیمیر استانیوسکی در سال 1950 در شهر کوچکی به نام باردو واقع در جنوب غربی لهستان بدنیا آمد. او در سال 1970 به مرکز تجربی تئاتر گروتفسکی دعوت شد تا در برنامه های فرا تئاتری گروه شرکت کند. به همین دلیل ترکیبی که تئاتر گاردزینیتسا بر عواملی چون تعامل با محیط، تمرینات فیزیکی بسیار زیاد بازیگران و آموزش و تلفیق فعالیتهای هنری با زندگی روزمره دارد تا حدودی شبیه به تمرینات گروتفسکی است ولی همچنان در رویکرد آن دو تفاوتهای قابل ملاحظه ای به چشم می خورد. مرکز آموزشی تئاتر استانیوسکی، با نام گاردزینیتسا شناخته شده است، که نام خود را از روستایی واقع در لهستان گرفته، که استانیوسکی آنرا در سال 1978 کشف کرده بود. استانیوسکی شکلی قوی از تئاتر آوازی را با تکنیکی ماهرانه گسترش داده است. تاثیرات پدیده های طبیعی، به همراه الهاماتی که استانیوسکی از مردم بومی گرفته، دو عنصری هستند که کار وی را شکل داده اند. موفقیت بین المللی گاردزینیتسا تنها به خاطر عمق و کشش موسیقی گروهی و توانایی های جسمانی و یا حتی انسجام متفکرانه مضمون اجراها نیست. کار آنها حقیقتاً مردمی است، وبه گفته هالینا فیلیپوویچ " صرفاً زندگی آدمها را دگرگون نمی کند بلکه خاطرات باقی مانده ی این تجربه ی زیباست که برخی را بر آن می دارد تا قابلیت های ذهنی و ادراک خود را که قبلاً مسکوت مانده بود گسترش دهند. "
21 دی 1387
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


