او معاصر ماست


به ياد شاهين سركيسيان (1298-1345)

گاهي به نظرم محيط تآترِ [اينجا] مثل يك جنگل مي ماند كه در آن درندگان وحشي زندگي مي كنند و حاضرند همديگر را بخورند .
( از يادداشت هاي شخصي شاهين سركيسيان؛ مرداد 1338)

دو سال پيش وقتي در خانه نشسته بودم تلفن خانه زنگ زد. پشت خط غلامحسين دولت آبادي بود كه آن روز ها در كلاس هاي آزاد تحليل نمايشنامه من در دانشگاه تهران شركت مي كرد. گفت:« يك نفر مي خواد با شما صحبت كنه!» پشت خط جمشيد لايق بود. تعجب كردم. جمشيد لايقِ بازيگر؟ از من خواست روزي به خانه اش بروم تا در مورد كتابي كه در دست نگارش داشت صحبت كنم. كتاب؟ چه كتابي؟ چرا من؟ چه كتابي؟ دولت آبادي چيزي نگفت. اما قرار را گذاشت و من به خانه مردي فروتن، متواضع، و بزرگ رفتم. دستاورد من از اين سفر آشنايي با شاهين سركيسيان بود. جمشيد لايق بوي او را مي داد، درست همان طور كه م. فرزانه و كتابش بوي هدايت را مي داد. من بايد ويراستاري كتاب را بر عهده مي گرفتم. وظيفه اي كه اكنون از انجام آن بر خود مي بالم.
نسخه تايپ شده كتاب را گرفتم و به خانه برگشتم. تصوير شاهين سركيسيان از لابلاي صفحات كتاب جان گرفت. اين تصوير بيش از هر چيز تصوير مردي بود كه تآتر را به صليب خود بدل مي كند. قديس تاتر ايران كاملاٌ وصف حال اوست. اين تصوير، تصوير مردي است كه به شكلي خستگي ناپذير فقط مي خواهد تاتر كار كند، كه مي خواهد ذهن شاگردان جوان اش را با تآتر زنده دنيا آشنا كند، استانيسلاوسكي را براي اولين بار به آن ها بشناساند، فرق بين تآتر مدرن (چخوف، پيراندللو، استرينبرگ) و تاتر از نوع امير ارسلاني اش را به آن ها و تماشاگران گوشزد كند: «افسوس من اين است. صف مي بندند براي چي! امير ارسلان. نبايد اين باشد . . . آن ها روي اين حس تماشاچي ايراني بازي مي كنند.» (به نقل از كتاب شاهين سركيسيان: بنيانگذار تآتر نوين ايران)
آربي آوانسيان در مقدمه كتاب «شاهين سركيسيان: بنيانگذار تآتر نوين ايران» به درستي مي گويد كه تصوير سركيسيان يادآور تصوير مردي است كه آرتو در كتاب «تاتر و همزادش» آن را توصيف مي كند: محكومي كه به خاطر اعتقاد راسخ اش در دل آتش مي سوزد و در همان حال نشاني از ايمان اش را براي ما بر جا مي گذارد. ميراث او براي تاتر فعلي ما چيست؟ كار و آموزش. آنچه در سركيسيان آموزنده است تلاش بي وقفه براي به ثمر رسيدن تاتري است كه از نوع امير ارسلاني اش نباشد، تاتري كه بدون شك و هم اكنون نيز خيل تماشاگران را در سالن هاي بعضاٌ معروف به خود جلب مي كند. او همچنين به ما ياد مي دهد كه چگونه در اين كشور بقاي تاتري، گاهي اوقات با مخاطراتي سهمگين همراه است: رواج سليقه هاي لاله زاري و محافظه كارانه در انتخاب تاترها به بهاي حذف تآتر جدي و راديكال. سركيسيان نيز جان خود را در راه بقاي تاتري به خطر افكند كه در صدد حذف او بود، هم از تآتر و هم از تاريخ. اما نشانه ايمان سركيسيان بر جا ماند. كتاب جمشيد لايق او را در تاريخ تاتر ايران ماندگار كرد. در شرايطي كه بي سوادي و رواج سليقه هاي عاميانه در تاتر امروز ما بيش از هر زمان ديگري بيداد مي كند، صداي سركيسيان از پس آن سال ها با ما صحبت مي كند. سركيسيان مرد امروز است. او معاصر ماست: «نمي داني گاهي اوقات چه قدر مايوس مي شوم. نمي بيني چه قدر دشمني مي بينم و از همه بدتر اين كه هيچ كس رو در رو اين كار را نمي كند. همه در ظاهر به ما احترام مي گذارند و كارد را از پشت مي زنند. . . . . اين وضع مرا به شدت خسته مي كند، نا اميد مي كند . . . .» (از نامه به آربي آوانسيان، در« شاهين سركيسيان: بنيانگذار تآتر نوين ايران» ص، 203) شارلاتانيسم تاتري دقيقاٌ همان چيزي بود كه او، و بعدها چندين و چند نفر از نخبه هاي تاتري اين كشور را از پاي درآورد. تاتري كه او در آن كار مي كرد، جاي نفس كشيدن را برايش باقي نمي گذاشت، كارش را سانسور مي كردند، اداره تآتر و شاگردان اش او را ناتوان و فاقد صلاحيت لازم براي كار كردن مي دانستند: «. . . گفتند تو صلاحيت نداري. من صلاحيت ندارم. مني كه همه آن ها را دور ميز خودم تربيت كردم . . . . آن ها به من گفتند متن [روزنه آبي] ضعف هايي دارد.» (از گفتگو با اكبر رادي، در « شاهين سركيسيان: بنيانگذار تآتر نوين ايران» ص، 129)
اين تصاوير بالاجبار خود را به ما، نسل جديد تآتري تحميل مي كند: چگونه مي توان همچنان به كار تآتر ادامه داد و خسته نشد؟ آيا همه اين ها ارزشش را دارد؟ آيا ما هم بايد يا مي توانيم بهاي كار كردن در اين شرايط را بپردازيم؟ متاسفانه بهاي كار كردن در اين جا بسيار سنگين است. هدايت، ساعدي، سركيسيان، و نعلبنديان هركدام به نحوي بهاي آن را پرداختند. اكنون مسئله ماندن و ماندن به هر قيمت است و نه حتي چگونه كار كردن. و بنابراين چگونه مي توان براي تاتر تعهدي قائل بود؟ تاتر در اين شرايط يا به مزخرفات تهوع آوري و محافظه كارانه اي بدل مي شود كه بي دليل انگ تجربي يا پرفورمنس را به آن مي زنند و يا به مكاني براي خنديدن و دور هم بودن.(نگاه كنيد به «يك سمفوني ناكوك») تاتري كه حتي قدرت توهين به تماشاگر را هم ندارد، چه رسد به اين كه در مسيرهاي جديد تجربه كند. تآتر امير ارسلاني در اين شرايط يگانه تآتر جدي باقي مي ماند. تلاش شاهين سركيسيان راه آينده را نشان مي دهد.
آذر ماه 1385، در باشگاه آرارات و به دعوت مولفان كتاب« شاهين سركيسيان: بنيانگذار تآتر نوين ايران» سخنراني كوتاهي در مورد سركيسيان داشتم. اكبر راديِ بزرگ، جمشيد لايق، و چندين نفر ديگر از همراهان سركيسيان هم درآن جمع حضور داشتند. بعد از سخنراني و در سالن انتظار، رادي نزديكم آمد و به خاطر سخنراني از من تشكر كرد. اين اولين و آخرين باري بود كه او را مي ديدم. تصوير شاهين سركيسيان در حالي كه نمايشنامه روزنه آبيِ رادي را همراه با جسدش دفن مي كنند، تكان دهنده ترين تصويري است كه از زندگي يك آدم تآتري در ذهن من مانده است. اكنون او نيز به شاهين سركيسيان پيوسته است. در آرامش ابدي. به دور از آن همه رنجي كه به خاطر اجراي تآتر كشيدند. روح هردوشان شاد.

۱ بهمن ۱۳۸۶





نظر خوانندگان:


مهدي  [www|@] :   (چهارشنبه، ۳ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱:۵۱ بعدازظهر)

سلام مطالب خوبي نوشتي و وبلاگ بسيار خوبي داري خوشحال ميشم تبادل لينك كنيم
يه سر بزن


ماکان  [www|@] :   (جمعه، ۲۶ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۴:۲۵ صبح)

این بهترین نوشته ای بود در باب تآتر که تا به حال ازت خوانده ام.




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.