هملت نيمه قرن
(نوشته زير ترجمه دوست عزيز و همكار ما در گروه تاتر 84، رضا سرور است. از اين به بعد قرار بر اين است كه رضا ترجمه ها و نوشته هاي خودش را براي استفاده در اين وبلاگ قرار بدهد. فكر مي كنم در اين صورت اين ويلاگ به محملي كاملاٌ تاتري و جايگاهي براي مباحث جدي تآتر بدل مي شود. چشم شيطون كور).
نوشته: يان كات
"مرثيه فورتينيراس"
كنون تو آرامش داري اي هملت, و هرآنچه را كه مي بايد به انجام رسانيدي
و تو آرامش داري,آسايش نه خاموشيِ تو بلكه از آن من است
تو نقشي ساده تر را براي حمله با شكوه برگزيدي
اما چيست مرگ قهرمانانه در قياس با نظاره دائمي
با سيبي سرد در دست نشسته بر روي صندليي تنگ
با چشم اندازي از تل مورچگان و صفحه ساعت؟
بدرود اي شاهزاده! انجام كاري عفن بر گردنم
و حكمي براي روسپيان و گدايان در دستانم
نيز بايد ساز و كاري بهتر براي زندان ها بگسترم
زيرا كه منصفانه گفتي "دانمارك زنداني بيش نيست"
من پي كارهاي خويش مي گيرم
امشب ستاره اي متولد مي شود كه نام از تو مي گيرد
و ما هرگز يكديگر را نخواهيم ديد,آنچه كه من رها مي كنم شايسته تراژدي نيست
اين هرگز درود و بدرودي براي ما نيست
ما آبياري مي كنيم كلمات را,اما آنها چه مي توانند كرد,چه مي توانند كرد,اي شاهزاده؟
((زبيگنيو هربرت))
1
كتاب شناسي رسالات و مطالعات اختصاصي ((هملت)) دو برابر كتاب راهنماي تلفن شهر ورشو است.درباره هيچ كدام از دانماركي هاي واقعي به اين جامعي مطلب ننوشته اند.مسلما شاهزاده شكسپير، شناخته شده ترين شاخص ملت خويش است.لغت نامه ها و تفسيرات بي شماري پيرامون هملت نوشته شده است ،او يكي از معدود قهرمانان ادبي است كه در خارج از متن و صحنه تئاتر، به زندگي خويش ادامه مي دهد.نام او حتي براي كساني كه نمايشنامه شكسپير را نخوانده و نديده اند داراي معنا است.در اين خصوص او بيشتر شبيه موناليزا ي لئوناردو داوينچي است.ما حتي قبل از اين كه تصوير او را ديده باشيم مي دانيم كه او در حال لبخند زدن است.گويا لبخند موناليزا از تصويرش جدا گشته است.موناليزا تنها حامل آن چيزي نيست كه لئوناردو قصد بيانش را داشته , بلكه مشتمل بر همه آن مطالبي است كه پيرامونش نگاشته شده است. تعداد زيادي از مردم-دختران،زنان،شعرا و نقاشان_سعي بر آن داشته اند تا راز اين لبخند را كشف سازند.حالا ديگر فقط اين موناليزا نيست كه به ما لبخند مي زند،بلكه همه آن كساني كه مي كوشند تا اين لبخند را تحليل و يا تقليد كنند نيز به ما لبخند مي زنند.
اين مسئله درباره هملت – و يا به بيان دقيق تر:" هملت تئاتري" – نيز مصداق دارد. زيرا ما در فرهنگ مان نه تنها به خاطر ((زندگي مستقل)) هملت, بلكه به طور ساده به دليل حجم نمايش از متن اصلي جدا افتاده ايم.نمايشنامه هملت را نمي توان به شكلي كامل اجرا كرد زيرا در اين صورت شش ساعت به طول خواهد انجاميد.بايد بخشي از آن را انتخاب،كوتاه و جرح و تعديل نمود.تنها مي توان يكي از هملت هاي بالقوه اي كه در اين نمايشنامه بزرگ موجودند را اجرا نمود.و اين هملت هميشه از هملت شكسپير ضعيف تر خواهد بود اما چون به روزگار ما تعلق دارد مي تواندهملتي غني تر شده اي نيز باشد.احتمال چنين غني تر شدني هست اما من ترجيح مي دهم بگويم كه بايد چنين گردد.
از آنجايي كه هملت را نمي توان به سادگي اجرا كرد به همين دليل اين نمايش براي توليد كنندگان و بازيگران بسيار وسوسه برانگيز است.نسل هاي بي شماري تصوير خويش را در اين نمايش ديده اند. نبوغ آميز بودن نمايش ((هملت)) شايد در اين حقيقت نهفته باشد كه اين نمايشنامه اي به مثابه آيينه است.هملت(( ايدئال))، هملتي است كه به شكلي توامان هم وفادار به شكسپير و هم مدرن باشد.من نمي دانم كه آيا چنين چيزي ممكن است يا خير، اما مي توانيم آثار اجرا شده شكسپير را چنين ارزيابي نماييم كه در هر اجرا, چه مقدار از شكسپير وجود دارد و چه مقدار از ما.
آنچه كه من در ذهن دارم جنبه اي تحميلي به ماننداجرا كردن هملت در زير زمين هاي جوانان اگزيستانسياليست ندارد.هملت با لباس شب ،لباس هاي تنگ مخصوص سيرك،با زره قرون وسطي و جامه هاي رنسانسي به اجرا در آمده است.اما لباس مهم نيست بلكه آنچه اهميت دارد دست يافتن ما به تجربه مدرن - همان اضطراب و حساسيت- از طريق متن شكسپير است.
موضاعات فراواني در متن هملت وجود دارد.سياست،تقابل قدرت و اخلاق،بحث در تباين ميان تئوري و عمل،غايت زندگي،تراژدي عشق و نيز درام خانوادگي،سياسي،ديني و ما ورالطبيعه كه همگي در نمايش هملت نهفته اند.هر چه در آن بخواهيد هست: تحليل هاي روان كاوانه عميق، داستان هاي خونبار،دوئل و كشتار جمعي.مي توان به اختيار انتخاب كرد اما بايد ديد چه چيزي را و چرا؟
2
هملتي كه چند هفته پس از بيستمين كنگره حزب كمونيست اتحاد جماهير شوروي در شهر كراكو به اجرا در آمد سه ساعت طول مي كشيد.اين نمايش روشن و واضح, پر تنش,مدرن و تنها منحصر به يك موضوع بود.نمايش سياسي عالي اي بود.اولين بياني كه معناي جديدي داشت چنين بود: ((چيزي در حكومت دانمارك گنديده است.)) و سپس طنين مرده كلماتي شنيده مي شد كه سه بار تكرار مي كردند: ((دانمارك زندان است.)) و دست آخر صحنه با شكوه صحن كليسا باگفتگوهاي تلخ،صريح و عاري از متافيزيك گوركن هايي كه مي دانند گور چه كسي را مي كنند و مي گويند: ((چوبه هاي دار از كليساها محكم تر ساخته مي شوند.))
كلمات (( جويا شويد)) و ((ببينيد)) بيش از هر كلمه ديگري از صحنه به گوش مي رسند.در اين اجرا همه بدون استثنا مداوما تحت نظرند.حتي پلونيوس - وزير پادشاه قاتل- كسي را به دنبال پسرش به فرانسه مي فرستد.آيا نبوغ شكسپير براي زمان ما نبوده است؟اجازه دهيد به اين گفته هاي وزير گوش فرادهيم:
((اول تحقيق كنيد كه دانماركي هاي پاريس چگونه اند،كه هستند , چه هستند،چه درآمدي دارند،كجا مسكن گرفته اند,نشست و بر خاست شان با كيست وچه خرج هايي مي كند .پس از اين كه با اين مقدمه چيني ها و اين تعبيه ها پي برديد كه پسرم را مي شناسند،به هدف تان نزديك تر شويد و وانمود كنيد كه خودتان گويا از دور مي شناسيدش))
(پرده دوم-صحنه اول)
در پس هر پرده قصر السينور فردي پنهان است.اين وزير خوب حتي به ملكه هم اعتماد ندارد.اجازه دهيد باز هم به او گوش فرا دهيم:
((بهتر است بجز مادرش كه طبيعت, وي را به جانبداري وا مي دارد, كسي ديگر در جاي مناسبي قرار بگيرد تا بتواند گفتگوهايشان را بشنود.)) (پرده سوم-صحنه سوم)
در السينور همه چيز(زناشويي،عشق و دوستي) بر اثر ترس پوسيده شده است.در حقيقت شكسپير در زمان توطئه و اعدام اسكس چيزهاي وحشتناكي را بايد تجربه كرده باشد زيرا كه خيلي خوب ساز و كار آن دستگاه را آموخته بود.بگذاريد تا به گفتگوي پادشاه با دوستان هملت گوش فرادهيم:
((از اين رو از شما كه از خردي با وي پرورش يافته ايد و سال عمر و خلق و خوي تان چندان بهم نزديك است خواهش مي كنم كه هردو يك چند از سر لطف در دربار ما مقيم باشيد تا با مجالست خويش او را به شادي و شعف فراز آوريد و از آنچه به تصادف مي توانيد دريافت ،معلوم داريد آيا او از دردي ناشناخته رنج مي برد كه هرگاه دانسته شود در دسترس درمان ما خواهد بود.))
(پرده دوم –صحنه دوم)
چشمان عموي قاتل همواره بر هملت دوخته شده است.چرا نمي خواهد هملت دانمارك را ترك كند؟حضورش در دانمارك ناراحت كننده است و يادآور آن چيزي است كه همگان ميل دارند فراموشش كنند.آيا بهتر نيست كه به او اجازه خروج ندهند تا او را در دست داشته باشند؟يا شايد پادشاه مي خواهد هرچه زودتر از دست هملت خلاص شود اما مطابق ميل ملكه – كه مي خواهد پسرش كنارش باشد- رفتار مي نمايد؟و اما ملكه؟او درباره همه اين مسائل چه فكر مي كند؟آيا احساس گناه مي كند؟ ملكه از چه چيز خبر دارد؟ او غرق در شهوت،قتل و سكوت است.بايد هر چيزي را در درون خود فرو بنشاند.در زير ظاهر آرام او, آتشفشاني را مي توان حس كرد.
افيليا نيز به درون اين بازي بزرگ كشانده شده است.آنها به گفتگوهايش گوش مي دهند،مورد سئوال قرارش مي دهند و نامه هايش را مي خوانند.او به شكلي توامان هم جزئي از دستگاه و هم قرباني آن است.سياست در اينجا بر همه چيز سايه بر افكنده و هيچ راه گريزي از آن نيست.همه شخصيت هاي نمايش بر اثر سياست مسموم گشته اند .تنها موضوع گفتگوها يشان سياست است و اين خود نوعي ديوانگي است.
هملت عاشق افيليا است و مي داند كه او (هملت) را زير نظر دارند وگذشته از اينها او مسائل مهم تري براي پرداختن دارد.عشق به تدريج افول مي كند ،ديگر در اين دنيا جايي براي عشق نمانده است.هملت با هيجان فرياد مي زند: (( به صومعه برو!)) و اين نه تنها خطاب به افيليا بلكه خطاب به همه كساني است كه گفتگوي اين دو دلداه را استراق سمع مي كنند.اين كار, اتهام ديوانگي او را مستحكم تر مي نمايد,گرچه معناي اين كار براي هملت و افيليا آن است كه در جايي كه قتل و جنايت در نوسان هستند جايي براي عشق نمي ماند.
هملتي كه به سال1956 در كراكو بر روي صحنه آمدبه شكلي واضح و با صراحتي هولناك همراه بود.بي شك آن هملتي ساده شده بود اما اين تفسير از هملت چنان دلالت گر بود كه وقتي پس از ديدن نمايش متن را در دست گرفتم در آن چيزي جز جنايت سياسي نمي ديدم.اجراي كراكو براي اين پرسش كلاسيك كه آيا هملت واقعا ديوانه است يا ديوانگي اش ساختگي است جواب زير را داشت: هملت خود را به ديوانگي مي زند،او با خونسردي نقاب ديوانگي را بر چهره مي گذارد تا كودتايي را به وجود آورد.هملت ديوانه است زيرا سياست خود ديوانگي است،زيرا احساسات و محبت را نابود مي كند.
من با چنين تفسيري مخالف نيستم و افسوس هملت هاي ديگر را نيز نمي خورم: هملتي اخلاق گرا كه نمي تواند ميان خير و شر خط انفصال واضحي بكشد،هملتي روشنفكر كه دلايل كافي براي عمل نمي يابد و يا هملتي فيلسوف كه وجود جهان برايش موضوعي شك آميز است.
من جواني را ترجيح مي دهم كه عميقا درگير سياست و عاري از توهم باشد،طعنه زن ,پرشور و احساس و بي رحم باشد.جواني سركش كه در او چيزي از فريبندگي جيمز دين وجود داشته باشد واحساساتش گاهي بچگانه به نظر آيد.در اين صورت او بي ترديد از همه هملت ها پيشين بدوي تر است،هنر او در عمل است ونه در بازتاب،او جواني برانگيخته و مست خشم است و اين همان هملت لهستاني, پس از بيستمين كنگره حزب است.فردي است از ميان جمع ، گرچه ترديد هاي عميق اخلاقي را تجربه نكرده اما هالو هم نيست.مي خواهد بداند آيا پدرش واقعا به قتل رسيده است؟او به گفته هاي روح و يا بطور كلي ارواح, ديگر اعتمادي ندارد.او در پي به دست آوردن شواهد متقاعد كننده تري است و هم از اين روست كه آزموني روانكاوانه را با به اجرا در آوردن صحنه قتل بر پا مي سازد.او افيليا را قرباني مي سازد زيرا كه از دنيا بيزار است,اما از انجام كودتا نيز رويگردان نيست گرچه از مشكل بودن كودتا آگاه است.او همه جوانب خوب و بد قضيه را در نظر مي گيرد.او يك توطئه گر بالفطره است.((بودن)) براي او به معناي انتقام خون پدر را گرفتن و كشتن پادشاه(كلاديوس) و ((نبودن))به معناي صرف نظر كردن از تلاش است.
جالب است كه نتايجي اينچنين در آخرين كتاب پيش از مرگ هانس رايشنباخ(HANS REICHENBACH) به نام ((طلوع فلسفه علمي)) وجود دارد.رايشنباخ در اين كتاب به شكلي ناگهاني دو صفحه را به تك گفتار هملت اختصاص داده است.رايشنباخ يكي از برجسته ترين فلاسفه نئو پوزيتيويست(اثبات باوران جديد) بود و در باب كاربرد نظريه آينده نگري در شاخه هاي خاصي از علوم كار مي كرد.او در تك گفتار هملت يك مكالمه دروني ميان شخصيت منطقي و شخصيت سياسي مي ديد.اين تك گفتار , قانون اعتدالي است كه براي توجيه اخلاقي نمايش به كار برده شده است.اين دانشمند نئو پوزيتويست بدون درك جنگ و تجربيات حاصله از دوران پس از جنگ هرگز قادر به نوشتن آن دو صفحه نمي بود.
اما مدرن بودن هملتي كه من در كراكو ديدم فقط به لحاظ امروزي كردن مسائل نمايشنامه نبود بلكه از نظر كيفيات روانشناسي و دراماتيك نيز مدرن بود.كنش به مانند زندگي واقعي تحت تنش شديدي گسترش مي يافت.اين نمايش كه در آن تك گفتارهاي مهم و كيفيات روايتي حذف گرديده بود, از خوشونتي بهره مي برد كه خاص منازعات امروزه است.انگيزه هاي سياسي ، اروتيك و حرفه اي با هم در آميخته اند , واكنش ها خشن هستند و راه حل ها سريعا تاثير مي گذارند.در اين هملت حتي خاموشي مطلق كاباره هاي سياسي مدرن و طنز تلخي ديده مي شد.اجازه دهيد از زبان شكسپير بشنويم:
(( پادشاه :خوب،هملت,پولونيوس كجاست؟
هملت :سر شام.
پادشاه :سر شام؟كجا؟
هملت : نه در جايي كه مشغول خوردن باشد,بلكه آنجا كه مي خورندش.))
(پرده چهارم-صحنه سوم)
اين شوخي انگار از فرهنگ لغات سورئاليست ها بيرون آمده است.همان سبك را دارد و معنايش دو پهلو ست: وجهي از آن تحقير آميز و وجه ديگرش خشونت بار است.اين نيز مدلي نو از تئاتر شقاوت و تئاتر طنزآميز است.بگذاريد از شكسپير نقل قول كنيم،با همه وجود بگذاريد از شكسپير نقل قول كنيم.
3
هملت به مثابه اسفنج است كه اگر آن را به شكل شيوه مند قديمي اجرا نكنيم مي تواند فورا تمامي مسائل زمانه ما را به خود جذب كند.به رغم تمام عيوبش ،عجيب ترين نمايشنامه اي است كه تا به حال نوشته شده است.هملت سناريوي بزرگي است كه در آن هر شخصيت كم و بيش نقشي تراژيك و بي رحمانه اي ايفا مي كند و سخناني شكوهمندي نيز بر زبان مي راند.هر شخصيت وظيفه سنگيني به دوش دارد كه مولف آن را به او محول كرده است. سناريو مستقل از شخصيت ها است و از پيش طرح ريزي شده است.اين سناريو, موقعيت ها و روابط متقابل شخصيت ها را شرح مي دهد چنان كه حتي سخنان و ژست هايشان را به آنها ديكته مي كند.اما اين سناريو نمي گويد كه شخصيت ها كي هستند،سناريو در نسبت با آنان يك امر خارجي است. و از همين روست كه مي توان سناريوي هملت را با گونه ها ي متفاوتي از شخصيت ها به اجرا در آورد.
بازيگر هميشه وارد نقش از پيش آماده شده اي مي شود كه براي او نوشته نشده است .در اين خصوص ((هملت)) با ساير نمايش ها تفاوتي ندارد. در اولين تمرين بازيگران پشت ميزي مي نشينند و كارگردان مي گويد: ((شما پادشاه خواهيد بود،شما افيليا وشما هم لاير تيس،حالا نمايشنامه را مي خوانيم.))بسيار خوب،اما در داخل نمايشنامه هم اتفاقي نظير اين مي افتد.هملت،لاير تيس و افيليا نيز مجبورند نقش هايي را كه از آن متنفر اما مجبور به ايفاي آن هستند را اجرا نمايند.آنها بازيگراني نمايشي هستند كه به درستي از آن سر در نمي آورند و در آن گرفتار آمده اند.گرچه سناريو ليست فعاليت هايشان را به آنان ديكته مي كند اما انگيزه اعمال آنها ,كه زير متني رواني دارد را مشخص نمي سازد.اين نكته همچنان كه در زندگي مصداق دارد در تئاتر نيز صادق است.
يك سازمان مخفي و زير زميني در پي تدارك انجام عملي است.نقشه در نهايت دقت طرح ريزي شده است:مكان، جدول زمان بندي و حتي راستاي عقب نشيني.سپس نوبت تقسيم وظايف است.شما آن گوشه مي ايستيد و وقتي كه آن ماشين خاكستري را ديديد, دستمال تان را بلند مي كنيد.شما به نقطه z مي رويد و يك جعبه نارنجك را به خانه شماره12 مي بريد.شما در جهت W شليك مي كنيد و به سوي راستاي M فرار مي كنيد.وظايف تعيين و تعليمات داده شده است.حتي حركات نيز مشخص شده اند.اما شب قبل از واقعه ،جواني كه قرار است در جهت W شليك كند ممكن است شعري از رمبو خوانده و يا ودكا خورده باشد و يا شايد هم هردو!او مي تواند فيلسوفي جوان و يا پسرك جلفي باشد.دختري كه قرار است نارنجك ها را به همراه آورد ممكن است در عشق بدبياري آورده باشد و يا شايد هم دختركي خوشگذران باشد و يا شايد هم هردو.آنها هرچه كه باشند نقشه براي آنان تغيير نخواهد يافت.سناريو تغيير ناپذير است.
هملت را به چندين شكل مي توان خلاصه نمود:يك روايت تاريخي,يك داستان تريلر و هيجان آور و يا يك نمايش فلسفي.هرسه اين نمايشنامه ها احتمالا با يكديگر تفاوت هايي دارند, گرچه هرسه آنها توسط شكسپير نوشته شده است. اما اگر خلاصه كردن ها درست باشد سناريوي هر سه نمايش شبيه هم خواهد بود, فقط فرق در اين است كه در هر يك از سه نمايش يك هملت،افيليا و لايرتيس جداگانه و متفاوت بازي خواهد كرد.وظايف مشخص است ,منتهي به وسيله بازيگران متفاوتي ايفا خواهد گشت.
اجازه بدهيد نگاهي به سناريو بياندازيم، مي دانيم كه شكسپير سناريويي قديمي را با نقش هايش نوشته و به عبارتي بهتر باز نويسي كرده است, اما شكسپير وظايف را تقسيم نكرده است.اين كار در هر عصري دوباره از نو انجام يافته است.هر زمانه اي فورتينبراس ها،هملت ها و افيليا هاي خاص خودش را دارد كه هربار پيش از ورود بر صحنه نمايش بايد به اتاق گريم و تعويض لباس بروند.اما نگذاريد بيش از اندازه در آن اتاق بمانند.آنها ممكن است كلاه گيس هاي بزرگي بر سر بگذارند,ريش مصنوعي بگذارند,سبيل خود را اصلاح كنند,شلوارهايي تنگ كه ظاهر قرون وسطي اي دارند بپوشند, شنل هايي به سبك بايرون به دور خود بپيچند و يا با زره و يا با فراك بازي كنند. اين چيزها در واقع تفاوت زيادي را ايجاد نمي كنند, البته در صورتي كه در گريم آنها اغراق نشده باشد زيرا كه آنها بايد چهره هايي امروزي داشته باشند.چون در غير اين صورت آنها به جاي هملت, درامي تاريخي را به اجرا خواهند در آورد.
برتولد برشت در كتاب ((ارغنوني كوچك براي تئاتر))مي نويسد:
((....تئاتر هميشه بايد متوجه زمانه خود باشد.اجازه بدهيد نمايشنامه قديمي هملت را به عنوان مثال برگزينيم,من معتقدم با توجه به دوران تيره وخونباري كه من در آن مي نويسم, عصر جنايات طبقات چيره و جنايتكار,عصري كه در آن اميدي به عقلانيت نيست......داستان نمايشنامه را چنين مي توان تعبير نمود:دوران جنگ است.پدر هملت –پادشاه دانماك-در جنگي يغماگرانه بر پادشاه نروژ پيروز گشته و او را به قتل رسانيده است.اينك فورتينبراس,پسر پادشاه نروژ, مقدمات جنگ جديدي را فراهم مي آورد,اينك پادشاه دانمارك نيز به وسيله برادرش كشته شده است.برادران پادشاهان كشته شده كه اينك خود پادشاه گشته اند با يكديگر مصالحه مي نمايند.سپاه نروژ اجازه مي يابندتا براي غارت و جنگ با لهستان, از خاك دانمارك بگذرند.در همين حين روح جنگجوي پدر هملت از هملت مي خواهد تا انتقام خون او را بگيرد.هملت درنگ مي كندكه آيا بايد عملي خونبار را با عكس العملي خونپالا پاسخ گفت ؟در راه تبعيد,او بر ساحل دريا, فورتينبراس و لشگريانش را مي بيند كه عازم جنگ با لهستان هستند.هملت از او الگو مي گيرد تا باز گردد و در صحنه اي وحشيانه مادر,عمو و خودش را به كشتن دهد و دانمارك را براي نروژي ها باقي گذارد.بدين طريق مي بينيم كه تحت اين شرايط جواني نيرومند, از دانش جديدي كه در دانشگاه ويتنبرگ آموخته بدترين استفاده ها را مي برد.اين دانش ,مانعي بر سر راه او براي حل تضادهاي جهان فئودالي است.هنگامي كه او خود را در برابر واقعيت هاي نا معقول جهان مي يابد ,عقل او از عملگرايي ناتوان است.هملت به گونه اي تراژيك قرباني تعارض ميان تعقل و عمل خويش است.))
برشت ((ارغنون كوچكي براي تئاتر)) را در سال هاي جنگ جهاني دوم مي نوشت.پس نبايد عجيب باشد كه او در تراژدي شكسپير فقط لشگريان ويرانگر كشور،جنگ متجاوزانه و ناتواني عقلانيت را ببيند.نمايش مسائل شخصي هملت يا بدبختي افيليا در برابر وقايع تاريخ ناچيز مي نمود.برشت در برابر مسائل سياسي در نمايش هملت حساسيت به خرج مي داد. جريان تضاد تاريخي بيشتر از اعماق روح شاهزاده دانمارك براي او جالب بود.نقطه حركت اجراهاي لهستاني هملت در سال هاي 1956 و 1959نيز بدين منوال بود,گرچه كه مقاصد آنها مي بايست بامقاصد برشت متفاوت باشد.هملتي كه در سال 1956 (و همچنين در 1959) اجرا گرديد نمايشي سياسي بود ،گرچه شاهزاده دانمارك اين نمايش , شخصيتي پيچيده تر يافته بود و تجربيات جديدي را از سر گذرانيده بود.
اجازه بدهيد تا نگاهي به سناريوي بياندازيم و ببينيم با توجه به اين كه قرار است نمايش توسط شخصيت هاي مدرن اجرا گردد حاوي چه بخش هايي است.هملت به مثابه يك سناريو، داستان سه مرد جوان و يك دختر است.نام آنها هملت, لايرتيس و فورتينبراس است و دختر كه جوان تر از آنهاست افيليا نام دارد. همه آنها درگير يك درام خونين سياسي- خانوادگي شده اند. در نتيجه اين در گيري, سه نفر از ايشان كشته خواهند شد و چهارمين نفر كم و بيش بر حسب تصادف به پادشاهي دانمارك خواهدرسيد.
در اين كه نوشتم آنها درگير يك مسئله خانوادگي مي شوند تعمدي داشتم زيرا هيچ يك از آنان در برگزيدن نقش خود امكان انتخابي نداشتند و نقش شان كه از قبل در سناريو در نظر گرفته شده بوده از خارج به آنها تحميل گرديده است .سناريو بايد تا انتها اجرا گردد فارغ از اين كه هملت,افيليا و ديگر شخصيت ها چه كساني هستند.در اين لحظه اين سئوال كه سناريو چيست براي من اهميتي ندارد,ممكن است مكانيسم تاريخ,تقدير و يا وضعيت بشري باشد،همه اينها به مواجهه ما با هملت بستگي دارد.هملت, نمايش شرايط تحميل شده است و اين كليد تفسير مدرن اين نمايش است.
پادشاه ,ملكه,پولونيوس, روزانكرانتز و گليد نسترن با توجه به شرايطي كه در آن قرار گرفته اند تعريف روشني دارند.اين شرايط به مانند شرايط ملكه, ممكن است وضعيتي تراژيك و يا مانند شرايط پولونيوس، وضعيتي گروتسك باشد.اما شخصيت و موقعيت با هم رابطه تنگاتنگي دارند.كلاديوس نقش قاتل و پادشاه را بازي نمي كند بلكه او پادشاه و قاتل هست.پولونيوس نيز تنها نقش وزير و پدري مستبدرا بازي نمي كند بلكه او در واقع نيز وزير و پدري مستبد است.
در مورد هملت وضع به كلي متفاوت است.هملت تنها وارث تاج و تختي نيست كه سعي در گرفتن انتقام قتل پدرش دارد. موقعيت هملت , او را تعريف نمي كند و يا به هيچ شكلي موقعيت او را در ميان شكي كه وجود دارد مشخص نمي سازد.موقيت به او تحميل شده است.هملت آن را قبول كرده اما هم زمان عليه آن طغيان نيز مي كند.هملت نقش خويش را پذيرفته اما در عين حال ماورا آن نيز هست.
هملت در زمان دانشجويي آثار زيادي از مونتني(MONTAIGNE) خوانده است.هنگامي كه روح قرون وسطايي را بر روي بام هاي كاخ السينور دنبال مي كند كتاب مونتني در دست دارد.هنوز روح نا پديد نشده است كه هملت بر حاشيه كتاب مي نويسد : ((مي توان لبخند زد،لبخند زد و رذل بود.))شكسپير دقيق ترين خواننده آثار مونتني را به دنياي فئودالي پرتاب ميكند و در عين حال تله اي هم برايش تعبيه مي كند.
استانيسلاو ويسپيانسكي(STANISLAW WYSPIANSKI) نقاش,نمايشنامه نويس و طراح صحنه اي كه ادوارد گوردن كريگ او را هنرمندي جامع در تئاتر ناميده است , در سال 1904 هملت را چنين توصيف كرد: ((پسر بيچاره كتاب به دست...)) ويسپيانسكي هملتي لهستاني آفريد كه در تالار هاي رنسانسي كاخ سلطنتي كراكو قدم مي زد.سناريوي تاريخي در آغاز قرن بيستم , وظيفه تلاش در راه آزاد سازي ملي را بر هملت لهستاني تحميل كرد.او هملت ويژه اي بود كه اشعار رومانتيك لهستاني و آثار نيچه را مي خواند.او ناتواني خود را به مانند شكست شخصي تجربه كرده بود.
هر هملتي كتابي در دست دارد.اما هملت مدرن چه كتابي بايد در دست داشته باشد؟هملتي كه در پاييز 1956 در كراكو اجرا مي شدفقط روزنامه مي خواند و فرياد بر مي داشت : ((دانمارك يك زندان است...)) و مي خواست جهاني بهتر بسازد.او يك ايدئاليست عصيانگر بود و فقط براي عملگرايي زنده بود.هملت اجراي ورشو در سال 1959 دوباره در شك سقوط كرده بود((پسركي غمگين كه كتابي در دست داشت...)) به راحتي مي توا نيم او را با پيراهني سياه و شلوار جين آبي تصور كنيم. كتابي كه در دست دارد كتاب مونتني نيست بلكه كتابي از سارتر,كامو و يا كافكا است.او در پاريس يا بروكسل و يا مانند هملت اصلي در ويتنبرگ درس خوانده است.او سه يا چهار سال پيش به لهستان بازگشته است و در اين كه بتوان جهان را در چند جمله خلاصه كرد, شك دارد.اغلب از اين فكر كه وجود اساسا پوچ است رنج مي برد.
اين آخرين و مدرن ترين هملت, هنگامي به كشورش باز مي گردد كه تنش زيادي در جريان است.روح پدرش از او مي خواهد تا انتقام بگيرد.انتظار دوستانش از او اين است كه براي به دست آوردن سلطنت نبرد كند.خود او مي خواهد تا دوباره بگريزد.اما نمي تواند.همه او را درگير سياست مي كنند.او خود را گرفتار موقعيتي نا خواسته مي بيند, موقعيتي كه او آن را نمي خواهد اما ناگزير به درون آن پرتاب شده است.او در جستجوي آزادي دروني است و نمي خواهد خود را متعهد كند.عاقبت انتخابي كه به او تحميل شده است را مي پذيرد اما او تنها در حيطه عمل متعهد گشته است.او متعهد گشته اما فقط در قبال آنچه كه انجام مي دهد نه در برابر آنچه كه مي انديشد.مي داند كه تمامي اعمال صريح هستند اما او از محدود كردن افكارش سر باز مي زند.او نمي خواهد عمل و تئوري را با هم برابر كند.
در درون خويش محروم است.زندگي از همان ابتدا براي او تباه شده است.او ترجيح مي دهد كه براي ورود به بازي عذري بياورد اما قواعد بازي را رعايت مي كند.او مي داند كه ((گرچه كسي نمي تواند به آنچه مي خواهد عمل كند اما باز مسئول زندگي خويش است.)) و اين كه (( مهم نيست كه از ما چه ساخته اند بلكه مهم اين است كه ما از آنچه كه از ما ساخته اند چه مي سازيم.))گاهي خود را اگزيستانسيالست مي پندارد,و در اوقات ديگر يك ماركسيست كه سر به شورش برداشته است.اما او مي داند كه (( مرگ ,زندگي را به سرنوشت تبديل مي كند.)) او ((سرنوشت بشر)) مالرو را خوانده است.
اين شيوه برخورد هملت مدرن ,دفاع از آزادي دروني است.هملت بيش از هر چيز از تعاريف مشخص و صريح در هراس است.اما نهايتا بايد دست به عمل زند.افيليا ممكن است موهاي سرش را مانند زن تابلوي ((بانويي با موش خرما)) آرايش كرده باشد،يا آن كه گيسوانش را بر روي شانه ها يش رها كرده باشد و يا اين كه موهايش را دم اسبي يا دم خوكي ببندد.اما او نيز مي داند كه زندگي از همان آغاز امري عبث است،پس بنابراين مايل نيست بر سر اين بازي با زندگي ,مبلغ زيادي را شرط بندي بكند.حوادث او را به فراسوي بازي مي رانند. معشوق او درگير بازي سياسي سطح بالايي شده است.افيليا با او همبستر شده است .ضمنا او دختر وزير نيز هست،دختري مطيع و فرمان بردار كه قبول مي كند پدرش دزدانه به گفتگوها يش با هملت گوش دهد.شايد او در صدد آن است كه هملت را نجات دهد اما خودش نيز عاقبت در دام مي افتد.حوادث او را به بن بستي مي كشانند كه راه گريزي از آن وجود ندارد.او دختري است معمولي كه عاشق خويش را دوست مي دارد و گرفتار نقشي تراژيك در سناريويي تاريخي مي گردد.
4
هملت شناسي قرن نوزدهم مطالعات خويش را منحصرا وقف اين نمود كه هملت واقعا كيست؟محققان سنتي شكسپير را متهم به آفريدن شاهكاري شلوغ،متناقض و با ساختاري بد مي كنند ،حال آن كه در مقالات مدرن, هملت را به لحاظ تئاتري در نظر مي گيرند.هملت رساله اي فلسفي،اخلاقي و يا روان شناسانه نيست بلكه نمايشنامه اي براي اجرا در تئاتر است،سناريويي است با چند نقش.اگر چنين باشد پس بحث بايد با فورتينبراس آغاز گردد زيرا تا آنجا كه به سناريوي هملت مربوط مي شود وي نقشي سرنوشت ساز را ايفا مي كند.
اجازه دهيد يك كارگردان مدرن را در نظر بگيريم كه مي خواهد تمرينات تحليلي هملت را شروع نمايد. او بازيگرانش را دور ميزي نشانده و مي گويد: (( ما مي خواهيم نمايشي از شكسپير كه هملت نام دارد را اجرا كنيم و تا آنجا كه ميسر است مي خواهيم اين كار را صادقانه انجام دهيم,بدين معنا كه نمي خواهيم متن را عوض كنيم.مي كوشيم تا در عرض سه ساعت ونيم هرچه بيشتر از متن را ارائه كنيم.درباره هر حذفي كه بخواهيم انجام دهيم فكر خواهيم كرد.مي كوشيم تا هملتي مدرن ارائه كنيم.سعي مي كنيم ناتوراليسم قرن نوزدهمي را بشكنيم و به يك پرده سياه پس زمينه ،يك سكو ودو صندلي در دو طرف صحنه قانع باشيم.مي كوشيم لباس هاي رنگين رنسانسي را طراحي كنيم اما اين لباس ها را ما كه آدم هاي مدرني هستيم مي پوشيم.شما نبايد دست هايتان را در هوا پرتاب كنيد ويا روي نوك پا راه رويد يا كه روي چوب پا گام برداريد.دنيايي كه در اين سناريو نشان دادن شده دنيايي بي رحم است و همه ما بي رحمي دنيا را تجربه كرده ايم.برخي از انسان ها در برابر اين بي رحمي بپا مي خيزند و برخي ديگر اين بي رحمي را به عنوان يك قانون مي پذيرند اما در نهايت, دنيا هر دو دسته را در هم شكسته و خرد مي كند.))
بازيگر مسني كه قرار است نقش پولونيوس را ايفا كند مي پرسد: ((آيا هملت يك نمايش سياسي است؟)) و كارگردان احتمالا پاسخ خواهد داد: (( نمي دانم, بستگي دارد به اين كه دانمارك براي اين سه جوان چه معنايي داشته باشد؟ )) و اشاره مي كند به دختر جواني كه قرار است نقش افيليا را بازي كند و بازيگر جواني كه لباس سبز لايرتيس را به تن خود مي آزمايد و به هملت كه انديشناك در گوشه اي نشسته و به مدال بزرگ نقره ايش مي نگرد.و البته سپس كارگردان لحظه اي در فكر فرو مي رود و با خود مي گويد: (( و البته بستگي به اين دارد كه فورتينبراس ما چه كسي باشد؟))
در تمامي تحليل هاي مدرن هملت ( از جمله تحليل هاي H.GRANVILLE-BARKER,F.FERGUSSON,J.PARIS)شخصيت فورتينبراس در مركز توجه قرار دارد.در تفسيرهاي ساختارگرا،هملت نمايشي است از موقعيت هاي تمثيلي ,سيستمي از آيينه ها كه موضوعي واحد در هر يك از آنها انعكاسي تراژيك,دردناك,طنزآميز و ياگروتسك وار دارد:سه پسر كه هر كدام, يكي پس از ديگري پدران خود را از دست داده اند و يا مثلا ديوانگي هملت و افيليا.در بيشتر تفسيرهاي تاريخي,هملت نمايشي درباره قدرت و وراثت است.در نمونه اول فورتينبراس((خود دگرگون شده))و((واسطه)) اي براي هملت است و در تعبير دوم فورتينبراس وارثي براي تاج و تخت دانمارك است.او كسي است كه زنجيره جنايت و انتقام را قطع مي كند و نظم را به قلمرو پادشاهي دانمارك باز مي گرداند.اين نظم را مي توان به مثابه بازگشت قانون اخلاقي فهميد يا به مثابه"اخلاق جديددر اروپا" (NEUE ORDNUNG IN EUROPA) پايان اين نمايش را دوگونه تفسير كرده اند.اگر كسي بخواهد تضادهاي اخلاقي هملت را در زمينه اي تاريخي –خواه رنسانس ,خواه مدرن-بررسي كند نمي تواند از نقش قاطعانه فورتينبراس چشم پوشي كند.
مشكل در طرح نمايش اين است كه فورتينبراس تنها طرحي كلي است.او فقط دو بار بر صحنه ظاهر مي شود: اولين بار در پرده چهارم وقتي كه او و سپاهش در راه لهستان هستند و بار دوم هنگامي كه پس از كشتاري فجيع و فراگير مي آيد تا بر تخت نشيند. اما در طول نمايش بارها به فورتينبراس جوان اشاره مي شود.پدرش در دوئلي با پدر هملت كشته شده است.پدران تمامي جوانان نمايش-هملت,لايرتيس و افيليا- كشته شده اند.تماشاگر در يافتن ردپايي از گذشته فورتينبراس گيج مي شود.از قطعات آغازين نمايش اينطور مي فهميم كه او در صدد جنگ با دانمارك است,سپس او با لهستاني ها بر سر يك تكه زمين بي مقدار مي جنگد و عاقبت در كاخ السينور ظاهر مي شود.اوست كه آخرين كلمات اين نمايش خشونت بار بر زبان مي آورد.
اين شاهزاده جوان نروژي كيست؟نمي دانيم.شكسپير به ما نمي گويد.او نماينده چيست؟تقدير كور,پوچي جهان يا پيروزي عدالت؟محققان شكسپير شناس در توجيه هر سه تفسير كوشيده اند.اين كارگردان است كه بايد تصميم بگيرد.شكسپير تنها نام او را به ما گفته است. اما اين اسم نيز معنادار و دلالتگر است:
(Fortinbras_ forte braccio) فورتينبراس يعني مرد قوي دست،مرد جوان و نيرومند. او مي آيد و مي گويد: ((اين اجساد را برداريد,هملت جوان خوبي بود,اما او مرده است.اكنون من پادشاه شما هستم.كنون به ياد مي آورم كه بر اين تاج و تخت حقي دارم.)) آن وقت لبخندي زده و البته بسيار از خود راضي است.
نمايشي بزرگ به پايان آمده است.انسان هايي به جنگ برخاستند,توطئه ها كردند و يكديگر را كشتند.به خاطر عشق دست به جنايت زدند چنان كه به خاطر عشق ديوانه نيز گشتند.سخناني شگفت درباره زندگي,مرگ و سرنوشت بشر بر زبان راندند.براي يكديگر دام نهادند و خود در آن دام افتادند.از قدرت خويش دفاع و بر عليه قدرت شورش كردند.آنها مي خواستند جهاني بهتر بسازند و يا شايد هم تنها مي خواستند خود را نجات دهند.هريك از آنان به خاطر چيزي به پا خواستند.حتي جنايات شان عظمتي قطعي داشت.آن گاه جواني نيرومندي از راه مي رسد و با لبخندي مليح مي گويد:((اين اجساد را برداريد, اكنون من پادشاه شما هستم.))
۱۸ دی ۱۳۸۶
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
salam ostad
maghaleh khili khub bud
omidvaram weblagetun har rooz behtar beshe ke dareh mishe
chand ta limhk jaleb entehay e matlab migozaram
http://radiozamaaneh.com/blog/2008/02/post_93.html
http://www.esmailkhoi.com/EK-Article-LetterToSoroosh.htm