ماه عسل

(يك اپيزود كوتاه از نمايش شهرهاي نامريي نوشته من، كه در سال 1384 توسط حسن معجوني اجرا شد. البته نسخه فعلي بر خلاف اجراكه جرح و تعديل شده بود، تغييري نكرده است.)


خانه اي ييلاقي در بيرون شهر. برف همه جارا پوشانده. آخر زمستان است. شايد نزديك عيد.

مرد: صبر كن. الان نه. اينجا پله است...نه...هنوز نه...آروم...پنج تا پله
است...
زن:1 ...2... 3... 4 ... 5 ، حالا؟
مرد: در رو باز مي كنم: كجا گذاشتمش اين كليد لعنتي رو... حالا بيا... يواش... دستت رو بده به من.
زن: الان تو خونه ايم؟
مرد: آره.
زن: صداي رودخونه است...
مرد: كنار خونه امون يه رودخونه است.
زن: بردارمش؟
مرد: نه، هنوز نه. هر وقت گفتم.
مكث. بعد از لحظه اي .
زن: اين صداي چيه؟ تو كجايي؟
مرد: همين جا. [ مكث] مي خوام شومينه رو روشن كنم.
سكوت.
زن: خب؟
مرد: حالا چشم بندت رو بردار. [ مكث] چي مي بيني؟
زن: هيچ چي!
مرد: يعني چي هيچ چي!؟
زن: چشام هنوز به تاريكي عادت نكرده. چراغارو روشن كن.
مرد: هنوز چراغ نداره. به جاش شمع روشن مي كنم. [مكث] خب. نظرت چيه؟
زن: خيلي خوبه. همه چيز همون طوريه كه فكر مي كردم. اين پنجره. برفي كه روي لبه اون نشسته. پرده ها. اين ميز و صندلي. شمعدون. و اون ته: يه در و پله هاي چوبي كه مي رن بالا. خيلي خوبه.
مرد: پس خوشت اومد؟
زن: خيلي.
مرد:[مكث] اين هم از شمع ها. پس واقعاً خوشت اومد.
زن: گفتم كه، خوشم اومد!
سكوت

مرد: نمي خواي بياي اين جا گرم بشي؟
زن: نه. مي خوام از اين پنجره بيرون رو نگاه كنم. [مكث] چه قدر همه چيز غم انگيزه.
مرد: چي غم انگيزه؟
زن: اين درختا. اين همه برف. صداي كلاغ ها. عجيب نيست؟ اين منظره يه زماني مي تونست ديوونه ام كنه.
سكوت
مرد:مي خواي بهت قرص بدم كه بخوابي، ها؟ اتاق خواب بالاست: گرمش مي كنم. بعد مي گيريم مي خوابيم.[مكث]
مي خوام بغلت كنم. دلم برات تنگ شده. ديشب مهمونا نذاشتن زياد نزديكت باشم.بيا...
زن: نه! [ مكث]
مرد: حداقل پاشو طبقه بالا رو نشونت بدم. پاشو ديگه.
زن: ولم كن![ مكث] لطفا ً. [مكث] دلم مي خواد همين جا بشينم. خسته ام. ولي خوابم نمي آد. [مكث] ازت ممنونم. ولي
بذار يه خورده توحال خودم باشم. از ديشب تا به حال چشامو رو هم نذاشتم. خسته ام... خسته...
مرد: باشه! باشه!

سكوت طولاني. زن شروع به خواندن آوازي مي كند. در اين فاصله مرد به طبقه بالا مي رود و
بر مي گردد.
مرد: شومينه بالارو روشن كردم. نمي دوني چه اتاق خواب قشنگي داريم. [مكث] ديشب باز خواب مي ديدي. [ زن از
خواندن مي ايستد] خيلي ترسيده بودي. گريه مي كردي.
زن: طبق معمول.
مرد: چه خوابي مي ديدي؟
زن: درست يادم نيست. اگه الان نگفته بودي اصلا ً نمي دونستم كه ديشب باز از اون كابوس ها ديدم. هيچي اش يادم
نمي مونه. [مكث] ديوونه ات كرده ام نه؟ ماه عسل ات رو زهر كردم.
مرد: اصلا ً اينطور نيست!
سكوت طولاني

زن: گوش كن. بعد از ظهر مي زنيم بيرون، باشه؟ باشه؟ تو برو بخواب. شش ساعت رانندگي مي كردي. برو. من
همين جا مي شينم و چمدونا رو باز مي كنم. باشه؟ پسر خوبي باش. قول مي دم زود خوب شم. از اين اخلاق گهم
دست بر مي دارم. قول مي دم... بهم وقت بده... بعد از اين همه مدت اين اولين باره كه اين طور مي شم... خودم هم
نمي دونم چرا. باشه؟
مرد: باشه...
بلند مي شود كه برود. در ميانه راه مي ايستد. انگار چيزي يادش آمده باشد.

مرد: راستي... ديشب تو خواب به گمونم اسم يه نفر رو بردي.
زن: يه مرد؟
مرد: من گفتم يه مرد؟
زن: من فكر كردم گفتي يه مرد.
[مكث طولاني. ناگهان مرد شروع به خنديدن مي كند]
چرا مي خندي؟ چرا مي خندي؟
مرد: ياد يكي از دوستام افتادم... عادت داشت تو خواب حرف بزنه... يه شب تو خواب، ميون چرت و پرت هايي كه مي
گفته اسم يه زن رو مي بره.
زن: يه زن؟
مرد: .... زن اش حسابي عصباني مي شه و دعواشون مي شه. بعد دوستم ازاون به بعد براي اينكه زنش شك نكنه يه
حقه اي سوار مي كنه. تو بيداري اسم همه زن هايي رو كه باهاشون دوست بود لابلاي حرفاش مي اورد. اين
طوري اگه يه موقع تو خواب اسم يكيشون از دهن اش در مي رفت، زن خودش ديگه بهش شك نمي كرد...
زن: خب؟
مرد: خب تو بيداري دروغ مي گفته كه راست مي گه. تو خواب هم راست مي گفته كه دروغ مي گه...
زن: نمي فهمم.
مرد: ... من مي رم بخوابم. اين ملحفه سفيد رو بكش روت. تابعد.


23 مرداد 1386




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.