تآتر در مقام بازي




تير ماه 83،« در انتظار گودو» ي بكت، بعد از نه ماه تمرين، در تالار مولوي اجرا مي شد؛ تجربه اي كه شايد تا مدت ها در ذهن ما پنج نفر ماندگار شد: حسن معجوني، سعيد چنگيزيان، رضا بهبودي، خسرو محمودي، و خودم. چيزي كه در آن زمان اتفاق افتاد چندان ربطي به استقبال كم نظير از اين اجرا، كه ركورد بيشترين تعداد تماشاگر در تاريخ تالار مولوي را شكست، نداشت؛ اتفاق بزرگ تر در بيرون سالن تآتر و براي تك تك ما افتاد: اين كه چند نفر بدون كم ترين حمايت دولتي، و در شرايطي بسيار سخت، مي خواستند فقط تآتري را به صحنه ببرند. اين تجربه اي است كه در حال حاضر بالكل از تآتر ما رخت بربسته است: تجربه كار در تآتر فقط به خاطر نفس خود تآتر. فقط در اين صورت است كه تآتر مي تواند در اجتماع كاري بكند. چون در اين صورت، ديگر مابقي چيزها از جمله پول و شهرت و فريبكاري رخت مي بندد. فقط تآتر مي ماند و تماشاگر. تآتر به بازي بدل مي شود. تآتر محملي مي شود براي كشف ناشناخته ها.
من براي اجراي گودو چيزي در حدود پنج سال صبر كردم، تا وقتي كه محمد مختاري به مديريت تالار مولوي انتخاب شد. در مورد اجراي گودو با او صحبت كردم و او هم جواب مثبت داد. هنوز هيچ چيز مشخص نبود. چه كساني بايد در اين نمايش بازي مي كردند؟ از همان پنج سال قبل در مورد بازي دو نقش مطمئن بودم. ولاديمير براي حسن معجوني و پوتزو براي رضا بهبودي. اما چطور مي توانستم اين دو را به بازي در كاري دعوت كنم كه هيچ چيزش مشخص نبود: نه پول، نه زمان مشخص و نه حتي سالن اجرا. من ايده ام را قبلا ً با محمد عاقبتي در ميان گذاشته بودم. يك روز به او زنگ زدم. محمد گفت:« چرا با حسن صحبت نمي كني؟» دل را به دريا زدم. به حسن زنگ زدم و با او در اداره تآتر قرار گذاشتم. ما فقط ده دقيقه صحبت كرديم. من كمي در مورد ايده هايم صحبت كردم. و به يكباره همه چيز حل شد. نيازي به حرف زدن نبود. حسن قبول كرد. مطمئن بودم كه پنجاه در صد راه را رفته ام. آن روزها رضا بهبودي در انجمن سينماي جوان كار مي كرد. و به قول خودش آن قدر از كار تآتر دور شده بود كه به سختي مي شد به اين كار راضي اش كرد. اما استراگون چي؟ ما تمرين هايمان را شروع كرديم. با خواندن متن. بعد از چند روز حسن سعيد چنگيزيان را ( كه آن روزها با هم روي مثل خون براي استيك كار مي كردند) پيشنهاد كرد. سعيد قبول كرد و سه نفري شروع كرديم. خوب يادم هست كه سعيد آن موقع سرباز بود و به سختي مي توانست سر تمرين ها حاضر شود. اما هر بار با تمهيدي از پادگان در مي رفت و با لباس سربازي سر تمرين ها حاضر مي شد. مشكل بزرگ تر پيدا كردن پوتزو و لاكي بود. آن زمان قصد داشتم براي نقش لاكي از يك زن استفاده كنم. فكر مي كردم كه در شرايط اجتماعي ما اين ايده مي تواند به خوبي بيانگر وضعيت اغلب زنان جامعه ما باشد. فكر كنم در حدود چهار زن در اين نقش امتحان شدند. اما هر كدام به دلايلي بعد از چند جلسه كنار مي كشيدند. شايد به اين دليل كه فكر مي كردند بازي در اين نقش براي يك زن توهين آميز است.
گروه ما كاملاً مردانه بود و من مي خواستم كه ولاديمير و استرگون و پوتزو تا جايي كه مي توانند لاكي را شكنجه بدهند. دو ماه مانده به اجرا نه لاكي اي داشتيم نه پوتزو. سينا رازاني و يكي دو نفر ديگر هم براي پوتزو آمدند و رفتند. اما فايده نداشت. نقش مال رضا بود. بالاخره راضي شد. و وقتي براي اولين بار متن را خواند فهميدم كه اشتباه نكرده ام. خودش بود. پوتزو. رضا هم مثل سعيد مجبور بود از كارش بزند. و هر روز به بهانه اي سر تمرين حاضر شود. فقط لاكي مانده بود.
شبنم فرشادجو آخرين كسي بود كه در اين نقش امتحان شد. يادم هست يك روز يكس از بازيگران زني كه براي نقش لاكي انتخاب كرده بودم نيامد. آن روز براي اينكه از برنامه عقب نيافتيم از خسرو خواستم كه نقش لاكي را بازي كند. و اتفاق عجيبي افتاد. خسرو همان چيزي بود كه دنبالش مي گشتيم. با حركاتي ظريف و در جا. شك جايز نبود. گروه كامل شده بود.
جوي كه آن زمان در گودو اتفاق افتاد ديگر برايم در كار به اصطلاح حرفه اي تكرار نشد. جوي كه در آن همه فقط به تآتر فكر مي كنند و نه چيز ديگر. دو سال پيش در دانشكده سينما و تآتر، دوباره همان تجربه را تكرار كردم. اين بار با گروهي از دانشجويان تآتر كه در اجراي تك پرده هايي از آمريكاي لاتين ( 1385) و دو تك پرده اي از چخوف( 1386) همراهم بودند. فكر مي كنم تآتر ما به چنين نگرشي بيش از پيش احتياج دارد. از آن جايي كه اين تآتر هرگز مستقل نبوده است، تجربه شرايطي كه در آن تآتر همچون بازي به مشغله اي في نفسه بدل شود، براي نسل جديد تآتري ما از همه چيز واجب تر است. ما بايد به دانشجويان امان ياد بدهيم كه به جاي اينكه مشتاق پيوستن به تآتر حرفه اي باشند و مدام از اين جشنواره به آن جشنوار بروند، با تآتر تفريح و زندگي كنند. اينكه بايد حداقل براي يك بار هم كه شده، براي دل خودشان كار كنند، شبيه بازي كودكان كه در آن تشويق بيروني كوچكترين اهميتي ندارد. اكثر دانشجويان تآتر بلافاصله بعد از چند ترم سر از تآتر هاي حرفه اي در مي آورند، چون به آن ها ياد نداده اند كه كار تآتر شباهتي به كار در يك شعبه بانك يا يك اداره ندارد! به عبارت ديگر من فكر نمي كنم در اين نوع تجربه تآتري كوچكترين لذتي باشد. و اگر چنين چيزي را ياد نگيرند، آن ها نيز به تكثير آن چيزي مي پردازند كه بقيه مي پردازند: تآتر مرده.

۱۲ تير ۱۳۸۶





نظر خوانندگان:


  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۴ تير ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۴۸ صبح)

بعد از خواندن اين مقاله يكبار ديگر ترجمه گودو را مرور كردم.تشبيه موقعيت زن در جامعه مابه نقش لاكي جالب بود.اميدوارم هرگز حساسيتتان را به اين موضوع از دست ندهيد.


آدم برفي  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۲ مرداد ۱۳۸۶، ساعت ۱:۰۸ بعدازظهر)

آن اجرا را يادم نمي ره..به رقم گرماي شديد هوا و سالن گرم......و سال بعدش اجراي شهر نامرئي




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.