قطعاتی از ساموئل بکت

صدای پا/قطعه ای برای تاتر1/ آمدو رفت/فاجعه و بداهه پردازی اوهایو

مترجم و کارگردان: علی اکبر علیزاد

بازیگران: خسرو محمودی/میترا گرجی/مرتضی حسین زاده/مرتضی یونس زاده/علی کیمنش/ زهرا رضایی/ الهام قادری و لیلا ارجمند

تالار اصلی مولوی / ساعت 8 شب/ از یکشنبه19 خرداد تا 7 تیر
زمان: 80 دقیقه

۳۱ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




فاجعه

_MG_9186.JPG

۲۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




قطعه ای برای تاتر 1

_MG_9074.JPG

۲۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




آمد و رفت

_MG_9126%20-%20Copy.JPG

۲۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




صدای پا

23.jpg

۲۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷




ایمیل تاتر 84

84theater@gmail.com

برای آگاهی از برنامه های آتی گروه، ورکشاپ های تابستانی، و فعالیت های فرهنگی، به ما ایمیل بزنید.

۲۲ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




نامه ای عاشقانه به يک منتقد


عزيزترينم. می دانم که صبح و شب در سرما و گرما رنج ديدن کارهای هنری ديگران را به خود هموار مي کنی. می دانم با چه حسادت عاشقانه ای به اين کارها چشم می دوزی و آرزوی اين را در سر مي پروراني که ای کاش من جای او بودم. اما چون هيچوقت نمي توانی جای او قرار بگيری در دل قوی ترين کينه های دنيا را از او به دل مي گيری. مي دانم که شبيه منتقد بی حيای فيلم داستان دنيای مل بروکس، (که لعنت خدا بر او باد) کار تو صرفا شاشيدن به کار هنرمند نيست.

تصديع نمی دهم. به واقع شرم و صد لعنت بر جوانان بی مايه ای که گاهی، اوقات عزيز شما را زهرمار کرده و باعث مي شوند نقد شما حتی در حد پشيزی هم به چشم نيايد. کجا شد آن حرمتي که قدما برای نقد قائل بودند؟ واقعا اين جمله تو که «اما وقتي برخی به خود اجازه می دهند که به راحتي حرمت نقد و قلم را بشکنند و بر منتقد بتازند، آن گاه زماني است که ابتذال تا پشت درهای تاتر ما آمده است.» دل هر منتقد و انسان شاعر و عارف مسلکی را کباب می کند. به تعبير بزرگترين شاعر، عارف، و منتقد دلسوخته وطنی، همايون علي آبادی، که نقد هايش را با تمسک فراوان به حافظ و سعدی و مولانا و شيخ عزيز الدين نسفي می نويسد و از چهره اش معلوم است که هر شب دود چراغ استشمام می کند نه چيز ديگر:

من في الواقع دهنم پس از چهل سال می چايد اگر اسم مسوداتم را نقد بگذارم.

با اين اعتراف که از ناخودآگاهت بيرون زد، (آخر تو هميشه عادت داری موقع نوشتن ناخودآگاهت را بيرون بريزی) به واقع حق مطلب را در مورد تمامی همسلکانت ادا کردی. فروتني از اين بيشتر؟ ادامه مي دهم: مي دانم که «نقد کردن، نشستی در وسط تيمله است و آماده قربانی شدن » اما تو به اين فحش خوردن ها عادت کرده ای عزيزم. بيتي برای شاعر ، منتقد، و عارف دلسوخته:

بدون که هميشه حتی اگه دنيا جر بخوره، عشق من به تو محاله يادم بره، محاله يادم بره.

عزيزترينم. نمي دانم چرا لحنم يهو لمپنی شد. شايد به اين خاطر که اين مدت با تو حشر و نشر کردم. در اين مدت سوالی روز و
شب ذهن مرا به خود مشغول کرده: «چرا بعضي پيش از اجرای اثر قصد زهر چشم گرفتن از منقد را دارند؟ » فکر می کنم من پاسخ اش را می دانم: چون همه به تو و قدرت لايزال قلم ات قبطه می خورند. ايشالا اين قلمت چشم آن ها را کور کند. تا بدانند که تو وقتی عصباني بشوی ديگر لباس ژان ژاک گوتيه ای خود را به دور می اندازی و «چموش و جلمبر » و بدتر از اينها می شوی.
عزيزترينم چرا بعضي فکر می کنند فقط خودشان استادند و نمی دانندکه «در ميان همين دو مرکزيت نقد تاتر کشور، استاد فراوان است. » چرا اين دانشجويان بی سواد نمي دانند که مخاطبی که «جلوه متعالی اش را در وجود منتقد می يابد» حق دارد کاری را بپذيرد يا رد. تفو بر آنان باد.... خاک بر سرشان. ديگر رنگ نقد مثبت تو را نخواهند ديد.
با تمامی اين اوصاف اين را بدان که من دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم ... ولی عزيزم يه سوال: من اگه نخوام تو روی کارم نقد بنويسي، کيو بايد ببينم؟

۱۸ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.