تاتر براي همه يا تاتر براي آن ها؟


ازدست تاتر چه كاري ساخته است؟
هميشه ساده ترين سوال ها لزوماً ساده ترين پاسخ ها را در پي ندارند. اضافه كردن يك «ما» به واژه تاتر در عبارت بالا، محدوده پاسخ هاي احتمالي را بسته تر اما نه لزوماً آسان تر مي كند. از دست تاتر ما چه كاري ساخته است؟ اين پرسش در عين حال، از پيش، تعهد يا وظيفه اي را براي تاتر فرض مي گيرد. و چرا كه نه؟ كدام جريان تاتري شاخص در دنيا را مي توان يافت كه فارغ از اين امر به كار بپردازد؟ در طي دو سال گذشته و با حاكم شدن ذهنيت فرهنگي جديدي كه نه فقط تاتر بلكه بر ساير جريان هاي فرهنگي اين كشور سايه انداخته است، مطرح ساختن اين سوال و سوالاتي نظير اين براي جماعت تاتري از نان شب هم واجب تر است. من فكر مي كنم در اين شرايط، سوال «چرا بايد تاتر كار كنيم؟»، بايد پيشاروي همه تاتري ها قرار گيرد، والا آنچه كه به اسم تاتر، امروزه و بعداً خلق خواهد شد، در نهايت چيزي به جز آشغال نخواهد بود. در واقع، با توجه به نمونه هايي كه امروزه در تاترها به خوردمان مي دهند، چه نمونه هاي رئاليستي آن و چه خزعبلاتي كه از سوي منتقدين و خود كارگردان ها انگ تجربي يا پرفورمنس را مي خورند، مشخص است كه از دست تاتر فعلي كوچكترين كاري بر نمي آيد، چه رسد به اين كه اين تاتر سياسي يا معترض باشد.
وظيفه تاتر در شرايط فعلي چيست؟ من نمي دانم آيا كارگردان هايي كه در حال حاضر در تاتر ايران مشغول به كارند تا چه حد هنگام كار اين سوال را در ذهن دارند، اما مي دانم تاتري كه هيچ تعهدي را براي خودش قائل نباشد، در نهايت تثبيت كننده چيزي خواهد بود كه شرايط فرهنگي مسلط مي طلبد. نتيجه آن چيزي است كه به اسم تاتر بر صحنه مي بينيم. نيش تاتر را كشيده اند. آن را به مرده بي كفن و دفني بدل كرده اند كه تنها بايد به فكر چال كردن اش بود. من به تاتر برشت در آلمان نازي فكر مي كنم و يك دوجين تاتر ديگر كه در همه جاي دنيا به عنصري مقاوم و چريكي در برابر شرايط مسلط بدل شدند: گروتفسكي، كانتور، استانيه وسكي، مروژك در لهستان كمونيستي؛ شكنر، شومان، فورمن، ويلسون، چايكين، و ليوينگ تيتير در امريكاي زمان جنگ؛ سارتر، ژنه، يونسكو، بكت، منوشكين در فرانسه اشغالي؛ هاينر مولر و اشتاين در آلمان معاصر؛ آگوستو بوال در برزيل؛ و الي آخر.
من حتي نمي گويم همه تاترها بايد از اين رويه پيروي كنند. اين كار امكان پذير نيست. مسئلة سليقه هم در ميان است. ولي اين انفعال به قدري دامنگير تاترهاي ما شده است كه آدم فكر مي كند، خب اين سليقه رايج و مسلط است. آن ها چنين تاتري را مي پسندند، چون پولش را مي دهند. در واقع اين امر تا حد زيادي نيز نتيجه سياست هاي فرهنگي در حوزه تاتر، و نيز مسئلة جدي ترِ نبود تاتر مستقل است، كه بعداً به آن خواهم پرداخت. اما محافظه كاري تاترهاي ما فقط در سطح محتوا مطرح نمي شود. (كه البته مسئله مهمي است.) اين تاترها به هر دليل، فاقد زيبايي شناسي راديكالي هستند كه خود در اغلب موارد حمله اي است به هنجارهاي زيبايي شناسانه رايج. و در همين شرايط مضحك ومحافظه كارانه است كه كار همه، از منتقد گرفته تا اهالي تاتر تبديل شده است به گفتارهاي تعارف آميز. نقد هم در اين شرايط معنايي برعكس به خود گرفته است. نقد مساوي شده است با تعريف و تمجيد نوچه وار.
و يك سوال ديگر: چرا بايد تاتر كار كنيم؟ اين پرسش در ساده ترين شكل خود ، فقط معطوف به ادامه فعاليت يا عدم فعاليت تآتري است. بنابراين مي توان آن را به نحو ديگري هم صورتبندي كرد: آيا در شرايط فعلي تآتر كشور ، ما هنرمندان تآتر باز هم بايد يا مي توانيم تآتر كار كنيم؟ اين شرايط تآتر كشور است كه ظاهراً و هميشه ما را در برار پرسش چرا بايد تآتر كار كنيم قرار مي دهد، و در اين ميان تآتر ضعيف ترين هنرهاست كه بيش از هر هنر ديگري در اين كشور بي پناه و سركوب شده رها مي شود. «چرا بايد تآتر كار كنيم»، در عين حال، حد اعلاي توانفرسايي موقعيت موجود را نشان مي دهد. همين موقعيت توانفرساست كه زماني شاهين سر كيسيان، عباس نعلبنديان، و چندين و چند هنرمند ديگر را (فارغ از نحوه كارشان ) از پاي در آورد. در واقع موقعيت به گونه اي است كه اكثر هنرمندان تآتر يا به ورطه سريال هاي آبكي مي افتند و يا خانه نشين مي شوند. كار كردن در اين شرايط روز به روز سخت تر مي شود. تنها عده معدودي كه هنوز مي توانند راحت و بدون دغدغه كار كنند يا جوانان تازه فارغ التحصيل تآترند كه هنوز عشق به تآتر را از سرشان بيرون نكرده اند و يا نسلي كه مي شود اسمشان را گذاشت «خودي » ها يا به اصطلاح پيشكسوتان تاتر؛ كساني كه در حال حاضر، كارشان توليد تاتر بي خطر است.
بنابراين اگر در شمار گروه اول باشيم براي تآتر كار كردن به هر شرايطي تن در خواهيم داد و اگر در شمار گروه دوم باشيم، تقريبا بدون دغدغه مالي( مگر براي آن ها دغدغه ديگري هم وجود دارد؟) سالي يك يا دو كار را به روي صحنه خواهيم برد! توانفرساييِ موقعيت موجود به حدي است كه خود به خود به شما مي گويد « يا تآتر را كنار بگذار، يا اگر مي خواهي تآتر كار كني همين است كه هست.» ورطه مزبور شبيه ورطه اي است كه در آن براي كار كردن بايد هر شرايطي را (ولو غير انساني) متحمل شد: دستمزد هاي پايين، سانسور، سالن بد، متن هاي تحميلي، خم و راست شدن در پيشگاه كارمندان و صاحب منصبان تاتر و الي آخر. «چرا بايد تآتر كار كنيم؟ » سوالي است كه دير يا زود، گريبانگير همه ما هنرمندان تاتر خواهد شد، مگر اينكه شبيه اغلب كارگردان هاي فعلي سرمان را زير برف كنيم. تاتر، مشروط به شرايط زشت و مبتذلي شده است كه آن ها براي ما و به ما تكليف مي كنند.

تاتر تجربي/ تاتر رسمي/ تاتر بي خطر: مرثيه اي براي يك رويا!
در چند ماه گذشته و پس از تعطيلي موقت تاتر شهر يك چيز بيشتر از همه مشخص شد: آن ها تاتر نمي خواهند يا اگر بخواهند همين است كه مي بينيم. در فقدان هر نوع تاتر متعهد يا سياسي/ اجتماعي، در چند سال اخير، فضا كاملاً براي شكل گيري نوعي از تاتر مساعد شده است كه در بهترين حالتش چيزي نيست به جز نوعي «تاتر بي خطر». اين تاتر بي خطر كه معمولا ً نام خود را «تجربي، پست مدرن يا پرفورمنس» مي گذارد، و از رهگذر شوهاي تلويزيوني و تريبون هاي ديگر به تئوريزه كردن خود مي پردازد، خود را در مقابل جرياني ديگر كه اسمش را مي گذارند «تاتر رسمي» معرفي مي كند. بر اين اساس كارگردان ها به دو دسته تقسيم شده اند: تجربي كارها و دولتي ها.
خوشبختانه تاريخ تآتر مي تواند با صداي رسا به ما بگويد كه در ايران چيزي به نام تآتر تجربي و پرفورمنس وجود ندارد. اسم هايي مثل مه يرهولد، گروتفسكي، باربا، بروك، استانيه وسكي، شكنر، زاريلي، شومان، ويلسون، فورمن و ... را به ياد بياوريد تا دقيقاً متوجه شويد كه تآتر تجربي چيست. تجربي خواندن كار اشخاصي كه در بالا اسم اشان را بردم به چند دليل عمده رخ مي دهد: 1) همه آن ها در حيطه بازيگري، كارگرداني و اجرا دستاوردهاي نو و عمده اي دارند كه نتيجه چندين سال كار گروهي طاقت فرسا و سر سپردن به تآتر است، 2) همگي آن ها پژوهش پيرامون تآتر را سرلوحه كار خود قرار دادند، 3) همگي آن ها به تآترهايي مستقل شكل دادند كه نفس تجربه گري را در بطن فعاليت خود قرار داده بود، 4) همه اين گروه ها به ميراث تآتر در عرصه نظريه و عمل متكي بودند. گروتفسكي ميراث بر كار عظيم استانيسلاوسكي بود؛ بروك و باربا و شكنر از برشت، آرتو، گروتفسكي، و تآتر شرقي ارث بردند، ويلسون و فورمن و شومان متاثر از هپنينگ ها، آثار محيطي، رقص مدرن و هنرهاي تجسمي بودند، و الي آخر. كدام كارگردان ايراني را سراغ داريد كه بر اين اساس پيش رفته باشد؟ كدام پژوهش؟ كدام دستاورد نو در زمينه بازيگري و اجرا؟
صورتبندي تاتر تجربي/ تاتر رسمي وقتي معنا مي دهد كه اساسا ًچيزي به نام تاتر رسمي يا تجربي از اساس وجود داشته باشد. من هنوز نمي دانم كارگردان هايي كه در ايران و با صداي بلند كار خود را تجربي مي نامند ملاكشان چيست. در هر صورت بر اساس هر نوع ملاكي كه مطرح باشد من در ايران نمي توانم هيچ كارگردان يا گروهي را تجربي بنامم. اين كارگردان ها نه تاتر مستقل و متكي به خود دارند؛ نه در زمينه تاتر دستاورد چشمگيري داشته اند؛ و نه حتي به مقابله با جريان غالب (اگر اصلا ً چنين جرياني وجود داشته باشد) رفته اند. كل آن چيزي كه در كار اين كارگردان ها به چشم مي خورد نوعي تاتر غير قراردادي است كه نمي خواهد ناتوراليستي باشد اما در عمق خود عاشق ناتوراليسم است و آن را به هر شكل ممكن بروز مي دهد. بنابراين كلي گويي هايي نظير اين كه «تاتر تجربي با يك طرز تفكر همراه است و همين طوري ايجاد نمي‌شود، تئاتر تجربي با هر گونه حسابگري مخالف است و اصلا بر پايه كليشه‌هاي رايج حركت نمي‌كند، بلكه برپايه خلاقيت فردي و با اتودهاي مكرر به وجود مي‌آيد.» فقط به درد عوام مي خورد و بس. نفس تعريف تاتر تجربي خود نقض غرض است چه رسد به اين كه كار خود را تجربي بناميم وسپس در صدد توجيه تجربي بودن آن بر آييم.
در يك كلام آن چه كه امروزه در ايران تاتر تجربي ناميده مي شود، خود سازنده و شكل دهنده تاتر رسمي است، چرا كه اكنون بدنه عظيمي از كارهايي كه در تاتر ما اجرا مي شود از همان نوعي است كه اسمش را تجربي مي گذارند. تمامي اين تاترها به بودجه دولت متكي هستند و اساساً اگر دولت صدقه خودش را قطع كند هيچكدام از اين تاترها نمي توانند روي پاي خود بايستند. در چنين شرايطي، تاتر تجربي كه جنبه معترضانه و استقلال آن شايد مهمترين وجه اش محسوب مي شود، خود به تاتري بدل مي شود كه حامي شرايط فعلي است و آن را تثبيت مي كند. مسئولان تاتري ما هم از اين نوع تاترها حمايت كلان مي كنند. چون اين تاتر بي خطر است. چون به هيچ چيز كار ندارد. چون زيبايي شناسي اش مرده است.
در عين حال من حتي نمي دانم چرا بر فرض وجود تاتر تجربي در ايران، اين نوع تاتر بايد از تاترهاي ديگر بهتر باشد. بخش اعظم كارگردان ها و نظريه پردازان تاتر تجربي بعدها خود به مخالفين اصلي آن بدل شدند؛ از جمله ريچارد شكنر، كه در دهه شصت و هفتاد با پرفورمنس گروپ پايه گذار يكي از مهمترين گروههاي تجربي و آوانگارد معاصر شد. در حال حاضر همان طور كه كريستوفر اينس، نويسنده كتاب تاريخ تاتر آوانگارد اشاره مي كند، «جنبش آوانگارد و تاتر تجربي كه در ابتدا قصد واژگون ساختن نظم امور و مخالفت با نظام حاكم را داشت، حال خود يكي از پايه هاي اين نظام شده است و در هاضمه جامعه بورژوايي امروزي به كلي حل شده است. اين تاتر ديگر فاقد آن نيروي انقلابي و انتقادي اوليه است.»

تاتر مستقل؟ خيال خوش!
شرايط فعلي نمايانگر يك مصيبت دردناك ديگر هم هست: وابستگي هنرمندان تاتر به دولت به قدري زياد است كه وقتي سايه كمك اش از سر ما كم مي شود همگي از ترس فرو مي ريزيم. چون جاي ديگري براي كار كردن نداريم. چون همگي خاطر اين صدقات به هر شرايطي تن خواهيم داد: محدوديت ها، خواهش ها، كمبود هاي مالي، سوء رفتارها و هر چه كه «آن ها» بگويند. عاجل ترين راه حل فكر كردن به ايجاد نوعي تاتر مستقل است. تاتري كه شر حمايت دولت را از سر خود كم كند. تاتري كه كه محتاج صدقه نباشد. تاتري كه در هر جايي توان عرضه خود را بيابد. تاتري كه گدايي نكند. تاتري مثل همه تاترهايي كه اين سو و آن سوي دنيا زنده اند: تاتر گاردزنيتسا در لهستان، تاتر خورشيد در فرانسه، و .... آيا در حال حاضرچنين چيزي امكان پذير است؟ خير. دولت متولي فرهنگي است. دولت مايل است تسلط خود را بر همه چيز داشته باشد. خصوصي سازي تاتر امري است مريوط به شايد پنجاه يا صد سال آينده!
در حال حاضر همگي ما كارگردان هاي تاتر به اين راضي هستيم كه سالي يك بار سالني در اختيارمان بگذارند و پولي هم بدهند، مابقي چيزها خود به خود حل مي شود. صداي همه را مي شود خاموش كرد. در اين شرايط فكر كردن به تاتر مستقل بيشتر به نوعي خواب و خيال مي ماند. اگر چنين چيزي امكان پذير بود، آن وقت حتي مي توانستيم پاركينگ ها، زير زمين ها و پارك ها را به مكاني براي اجراي تاتر بدل كنيم. تاتر بي خطر، و تاتر غير سياسي دقيقاً از دل همين شرايط بيرون مي آيد. اين تاتر براي حيات خود به كمترين ها راضي شده است. با اين وصف به راحتي مي توان هر بلايي سر آن آورد.

جشنواره فجر: تاتر براي آن ها!
به اين جمله توجه كنيد:« معناي تاتر براي همه ايجاد بستر لازم براي حضور و مشاركت بيش از پيش هنرمندان و تماشاگران در جشنواره است. بر اين اساس مي بايست شرايطي فراهم مي شد تا تعداد بيشتري از هنرمندان- با ذوق و سليقه هنري متفاوت- بتوانند امكان حضور و اجراي اثر در جشنواره را پيدا كرده و از سوي ديگر قلت تماشاگران به كثرت گراييده و زمينه اي محيا شود تا تعداد بيشتري از آثار در جشنواره شركت كنند.» اين ها بخشي از گفته هاي دبير بيست و ششمين جشنواره تاتر فجر است. سواي از طولاني بودن بيش از حد اين جمله، كه درك معناي غايي آن را به تعويق مي اندازد، عبارت بالا هيچ مشكلي ندارد. تنها اشكال كار اين جاست كه به نظر من بايد جاي كلمات «بيشتر»، «متفاوت»، و «قلت و كثرت»، با كلمات «كم تر»، «يكسان»، و «كثرت و قلت» عوض شود. در اين صورت گفته هاي بالا نه تنها صادقانه تر خواهند شد، بلكه هضم آن ها نيز راحت تر صورت خواهد گرفت. در واقع، عبارت بالا در مورد رد شدن دست كم پنجاه كار در بخش چشم انداز و تقريباٌ همين تعداد كار در بخش مسابقه، هيچ توضيحي نمي دهد؛ در واقع اگر گفته هاي بالا را ملاك ارزيابي خود قرار دهيم به طور قطع مي توان گفت، ما و دبير محترم جشنواره، در اصل در كشور ديگري زندگي مي كنيم، وخودمان نمي دانستيم! در اين صورت تناقض بالا حل خواهد شد و شعار تاتر براي همه تحقق خواهد يافت!
من گمان مي كنم آخرين سالي كه جشنواره هنوز رنگ و بويي از جشنواره را داشت، دو سال پيش بود؛ وقتي كه فرهاد مهندس پور تمام دغدغه اش حضور اكثر گروهها در جشنواره و نه حذف آن ها بود، زماني كه برخي از بهترين اجراهاي تاتري ايراني و خارجي را مي توانستي در هر سالني ببيني، زماني كه شعار تاتر براي همه هنوز به حرفي توخالي و به شعار تاتر براي آن ها بدل نشده بود، زماني كه تاتر شهر و سالن اصلي هنوز به سالن چلوكبابي بدل نشده بود، و زماني كه بازبين هاي محترم جشنواره، صرفاً از ستارگان سريال هاي آبكي تلويزيون نبودند و لااقل تك خطي در مورد تاتر، جايي در روزنامه نوشته بودند.
كار من در بازبيني جشنواره رد شد. اما برعكس هميشه چيزي به من مي گفت كه نبايد منتظر معجزه باشم. چرا؟ نمي دانم. به ما گفتند بياييد تا رتبه هايتان را اعلام كنيم. انگار همه ما در يك مسابقه دو شركت كرده ايم و حالا از يك تا پنجاه امتياز آورده ايم. ولي يا نبايد به بازي تن داد يا اگر تن مي دهي قواعد آن را بپذير.
جشنواره فجر هيچ گاه معياري و ضابطه اي براي پذيرش كارهايش نداشته است، چه رسد به اين دوره اش كه از نظر من يكي از بدترين دوره هاي آن است. اگر هم معياري بوده در بهترين حالتش من در آوردي و سليقه اي بوده است. در واقع ما بايد هر سال خودمان را با معيارهاي گروهي تازه بر مسند نشسته وفق دهيم. و اگر شانس با ما باشد، بالاخره روزي كسي پيدا مي شود كه تاتر ما را با معيارهاي خودش همسو ببيند و آن را به جشنواره بياورد. در هميشه به روي يك پاشنه نمي چرخد. تا آن روز مي توانيم در خانه هايمان بنشينيم و برا ي مسئولان تاتر دعا كنيم، چون حداقل هنوز اجازه نفس كشيدن را از ما نگرفته اند!

۲ اسفند ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.