ایمیل تاتر 84
84theater@gmail.com
برای آگاهی از برنامه های آتی گروه، ورکشاپ های تابستانی، و فعالیت های فرهنگی، به ما ایمیل بزنید.
نامه ای عاشقانه به يک منتقد
عزيزترينم. می دانم که صبح و شب در سرما و گرما رنج ديدن کارهای هنری ديگران را به خود هموار مي کنی. می دانم با چه حسادت عاشقانه ای به اين کارها چشم می دوزی و آرزوی اين را در سر مي پروراني که ای کاش من جای او بودم. اما چون هيچوقت نمي توانی جای او قرار بگيری در دل قوی ترين کينه های دنيا را از او به دل مي گيری. مي دانم که شبيه منتقد بی حيای فيلم داستان دنيای مل بروکس، (که لعنت خدا بر او باد) کار تو صرفا شاشيدن به کار هنرمند نيست.
تصديع نمی دهم. به واقع شرم و صد لعنت بر جوانان بی مايه ای که گاهی، اوقات عزيز شما را زهرمار کرده و باعث مي شوند نقد شما حتی در حد پشيزی هم به چشم نيايد. کجا شد آن حرمتي که قدما برای نقد قائل بودند؟ واقعا اين جمله تو که «اما وقتي برخی به خود اجازه می دهند که به راحتي حرمت نقد و قلم را بشکنند و بر منتقد بتازند، آن گاه زماني است که ابتذال تا پشت درهای تاتر ما آمده است.» دل هر منتقد و انسان شاعر و عارف مسلکی را کباب می کند. به تعبير بزرگترين شاعر، عارف، و منتقد دلسوخته وطنی، همايون علي آبادی، که نقد هايش را با تمسک فراوان به حافظ و سعدی و مولانا و شيخ عزيز الدين نسفي می نويسد و از چهره اش معلوم است که هر شب دود چراغ استشمام می کند نه چيز ديگر:
من في الواقع دهنم پس از چهل سال می چايد اگر اسم مسوداتم را نقد بگذارم.
با اين اعتراف که از ناخودآگاهت بيرون زد، (آخر تو هميشه عادت داری موقع نوشتن ناخودآگاهت را بيرون بريزی) به واقع حق مطلب را در مورد تمامی همسلکانت ادا کردی. فروتني از اين بيشتر؟ ادامه مي دهم: مي دانم که «نقد کردن، نشستی در وسط تيمله است و آماده قربانی شدن » اما تو به اين فحش خوردن ها عادت کرده ای عزيزم. بيتي برای شاعر ، منتقد، و عارف دلسوخته:
بدون که هميشه حتی اگه دنيا جر بخوره، عشق من به تو محاله يادم بره، محاله يادم بره.
عزيزترينم. نمي دانم چرا لحنم يهو لمپنی شد. شايد به اين خاطر که اين مدت با تو حشر و نشر کردم. در اين مدت سوالی روز و
شب ذهن مرا به خود مشغول کرده: «چرا بعضي پيش از اجرای اثر قصد زهر چشم گرفتن از منقد را دارند؟ » فکر می کنم من پاسخ اش را می دانم: چون همه به تو و قدرت لايزال قلم ات قبطه می خورند. ايشالا اين قلمت چشم آن ها را کور کند. تا بدانند که تو وقتی عصباني بشوی ديگر لباس ژان ژاک گوتيه ای خود را به دور می اندازی و «چموش و جلمبر » و بدتر از اينها می شوی.
عزيزترينم چرا بعضي فکر می کنند فقط خودشان استادند و نمی دانندکه «در ميان همين دو مرکزيت نقد تاتر کشور، استاد فراوان است. » چرا اين دانشجويان بی سواد نمي دانند که مخاطبی که «جلوه متعالی اش را در وجود منتقد می يابد» حق دارد کاری را بپذيرد يا رد. تفو بر آنان باد.... خاک بر سرشان. ديگر رنگ نقد مثبت تو را نخواهند ديد.
با تمامی اين اوصاف اين را بدان که من دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم ... ولی عزيزم يه سوال: من اگه نخوام تو روی کارم نقد بنويسي، کيو بايد ببينم؟
صدای پا
ساموئل بكت
ِمي (م)، با موهاي پريشان خاكستري، تن پوشي خاكستري و بلند،كه پاهايش را پوشانيده و روي زمين كشيده مي شود.
صداي زن (ص)، در تاريكي، از بالاي صحنه.
باريكه نور: پايين صحنه، موازي با پيش صحنه، به طول نه قدم، و عرض يك متر، نسبت به مركز صحنه، كمي متمايل به سمت راست تماشاگر.
ر چ ر چ ر چ ر چ ر
راست (ر) ــــــــــــــــــــــــــــــ چپ (چ)
چ ر چ ر چ ر چ ر چ
قدم زدن: شروع با پاي راست (ر) از راست (ر) به چپ (چ)، و با پاي چپ (چ) از چ به ر.
چرخش: به سمت راست در چ، و به سمت چپ در ر.
گام ها: ريتميك با صدايي واضح.
نور: محو، حداكثر شدت بر كف، با شدتي كمتر بر بدن، كمترين بر سر.
صدا: هر دو شخصيت در سرتاسر نمايش، پايين و با سرعتي كند.
پرده. صحنه در تاريكي.
صداي زنگي محو. مكث تا خاموشي آن.
نوري محو روي باريكه نور. مابقي صحنه در تاريكي.
(م در حال قدم زدن به سمت چ. در نقطه چ مي چرخد، سه طول ديگر را طي مي كند، و در نقطه (ر ) رو به صحنه، مي ايستد.
مكث.)
م: مادر. (مكث. با صدايي نه بلندتر) مادر.
(مكث.)
ص: بله، ِمي.
م: خواب بودي؟
ص: يه خواب عميق. (مكث) تو خواب عميق ام، صدات رو شنيدم. (مكث) هيچ خوابي اون قدر عميق نيست كه توش صدات رو نشنوم. (مكث. م قدم زدن را از سر مي گيرد. چهار طول. پس از طول نخست، هم گام با قدم ها)يك دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه چرخ يك دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه چرخ (آزاد) نمي خواي سعي كني يه ذره چشمات رو هم بگذاري؟
(م رو به جلو در ر مي ايستد. مكث.)
م: مي خواي باز هم بهت آمپول بزنم؟
ص: آره، ولي هنوز زوده.
(مكث)
م: مي خواي باز هم جابه جات كنم؟
ص: آره، ولي هنوز زوده.
(مكث)
م: بالشت رو صاف كنم؟ (مكث.) ملحفه ات رو عوض كنم؟ (مكث.) لگن ات رو بيارم؟ (مكث.) كيسه آب گرم ات؟ (مكث.) زخم هات رو پانسمان كنم؟ (مكث.) پشت ات رو بمالم؟ (مكث.) لب هات رو تر كنم؟ (مكث.) برات دعا كنم؟ (مكث.) براي تو؟ (مكث.) دوباره. (مكث.)
ص: آره، ولي هنوز زوده.
(مكث.)
م: من الان چند سال دارم؟
ص: من چي؟ (مكث. با صدايي نه بلندتر). من چي؟
م: نود.
ص: انقدر زياد؟
م: هشتاد و نه، نود.
ص: تو دير به دنيا اومدي. (مكث.) وسط هاي عمرم. (مكث.) باز هم من رو ببخش. (مكث. با صدايي نه بلندتر) باز هم من رو ببخش.
(م قدم زدن را از سر مي گيرد. پس از يك طول، رو به جلو، در چ مي ايستد. مكث.)
م: من الان چند سال دارم؟
ص: چهل سالته.
م: اين قدر كم؟
ص: آره، چه كار مي شه كرد ! (مكث. م قدم زدن را از سر مي گيرد. پس از اولين چرخش در چ.) مِي. (مكث. با صدايي نه بلندتر) مِي.
م: (در حين قدم زدن) بله، مادر.
ص: تو هيچ وقت دست بر نمي داري؟ (مكث) هيچ وقت از ور رفتن با همهء اون. . . دست بر نمي داري؟
م: (مي ايستد) اون؟
ص: همهء اون. (مكث.) تو اون سر بي چاره ات. (مكث.) همهء اون. (مكث.) همهء اون.
(م قدم زدن را از سر مي گيرد. پنج ثانيه. نور روي باريكه نور به تدريج محو مي شود.)
همه چيز در تاريكي فرو مي رود. صداي پاها قطع مي شود.
(مكث.)
(صداي تك زنگي ضعيف تر. مكث تا محو شدن آن.)
(نور تابيده بر باريكه نور، با شدتي كم تر از قبل روشن مي شود. مابقي صحنه در تاريكي.)
( م در چ رو به سالن ايستاده است.)
(مكث.)
ص: حالا اين جا راه مي رم. (مكث.) در واقع مي آم و مي ايستم. (مكث.) موقع شب. (مكث.) خيال مي كنه تنهاست. (مكث.) ببينيد چه آرام ايستاده، خشك، روبه ديوار. (مكث.) به ظاهر سرد. (مكث.) از نوجواني اش اين جا بوده. (مكث.) از نوجواني اش اين جا. (مكث.) مي شه پرسيد كجا. (مكث.) معلومه، تو خونه قديمي، همون جايي كه ــ (مكث.) همون جايي كه شروع كرد. (مكث.) جايي كه شروع شد. (مكث.) همه اش شروع شد. (مكث.) اما اين، اين، اين كي شروع شد؟ (مكث.) وقتي دخترهاي هم سن اش سرگرم توپ بازي بودند، او همين جا بود. (مكث.) سرگرم اين. (مكث.) كف اين جا، كه حالا لخته، يك زماني ــ (م شروع به قدم زدن مي كند. قدم ها كمي آهسته تر.) ولي بياييد راه رفتن اش را ببينيم، در سكوت. (م قدم مي زند. به سمت انتهاي دومين طول.) ببينيد چه عالي مي چرخه. (مي چرخد، قدم مي زند. هم گام با قدم ها در طول سوم.) هفت، هشت، نه، چرخ. (م در چ مي چرخد، يك طول ديگر را طي مي كند. در ر رو به جلو مي ايستد.) بايد بگم كف اين جا، كه حالا لخته، اين خط باريكِ روي كف، يك زماني فرش داشت. يك فرش پرز دار. تا اين كه يك شب، وقتي كه هنوز زمان زيادي از بچگي اش نگذشته بود، مادرش را صدا كرد و گفت، مادر، اين بس نيست. مادر: بس نيست؟ مِي ـ نام اول دختر ـ مِي: بس نيست. مادر: منظورت چيه، مِي، بس نيست، واقعاٌ منظورت چيه، مِي، بس نيست؟ مِي: مادر، منظورم اينه كه من بايد صداي پاها رو بشنوم، حالا هر قدر هم كه آهسته باشند. مادر: خودِ حركت برات بس نيست؟ مِي: نه، مادر، خود حركت بس نيست، بايد صداي پاها رو هم بشنوم، حالا هر قدر هم كه آهسته باشند. (مكث. م قدم زدن را از سر مي گيرد. همراه با قدم زدن) مي شه پرسيد اون اصلاٌ مي خوابه؟ بله، بعضي شب ها مي خوابه، چند لحظه اي، سر بي چاره اش رو به ديوار تكيه مي ده و يه كم مي خوابه. (مكث.) هنوز هم حرف مي زنه؟ بله، بعضي شب ها، وقتي خيال مي كنه كسي صداش رو نمي شنوه. (مكث.) تعريف مي كنه خوابش چه طوري بود. (مكث.) سعي مي كنه تعريف كنه چه طوري بود. (مكث.) همه اش. (مكث.) همه اش. ( م به قدم زدن ادامه مي دهد. پنج ثانيه. نور روي باريكه نور به تدريج محو مي شود.)
هم چيز در تاريكي فرو مي رود. صداي قدم ها قطع مي شود.)
(مكث.)
(صداي تك زنگ، باز هم ضعيف تر. مكث تا محو شدن آن.)
(نور تابيده بر باريكه نور، با شدتي باز هم كم تر از قبل روشن مي شود. مابقي صحنه در تاريكي.)
( م در ر رو به جلوديده مي شود)
(مكث.)
م: ادامه داستان. (مكث. قدم زدن را شروع مي كند. قدم ها باز هم كندتر. پس از دو طول رو به جلو در ر مي ايستد. مكث.) ادامه داستان. كمي بعد، وقتي كاملاٌ فراموش شده بود شروع كرد به ــ (مكث.) كمي بعد، وقتي كه انگار خودش هرگز نبوده، همه اش هرگز نبوده، شروع كرد به راه رفتن. (مكث.) شب ها. (مكث.) شب ها آروم بيرون از خانه و از در بالايي به سمت اون كليساي كوچك، كه اون وقت شب هميشه درش قفل بود، و راه رفت، بالا و پايين، بالا و پايين، بيچاره بازوي پسره. (مكث.) بعضي شب ها مي ايستاد ، مثل كسي كه به خاطر انقباض فكري فلج شده، همون جا در جا مي ايستاد، تا باز مي تونست حركت كنه. ولي شب هاي زيادي هم بود كه مدام قدم مي زد، بالا و پايين، بالا و پايين، تا اين كه از همون راهي كه آمده بود غيب مي شد. (مكث.) بي صدا. (مكث.) لااقل بي هيچ صدايي كه بشه شنيد. (مكث.) و شباهت اش. (مكث. قدم زدن را از سر مي گيرد. بعد از دو طول روبه جلو در ر مي ايستد. مكث.) شبا هت اش. كم، هرچند، زير يه نور خاص، قطعاٌ معلوم. (مكث.) زير نور درست. (مكث.) بيشتر خاكستري تا سفيد، خاكستري كم رنگ. (مكث.) ژنده و پاره. (مكث.) كلافي پاره پاره. (مكث.) كلافي پاره از ژنده پاره هاي خاكستري كم رنگ. (مكث.) عبورش رو ببين ــ (مكث.) ــ عبورش رو از مقابل شاخه هاي شمعدان ببين، چه شعله هايي، نورشون . . . مثل نور ماه از ميون توده ابرهاي گذرا. (مكث.)اون وقت خيلي زود بعد از اين كه دختر مي رفت، انگار كه هيچ وقت اون جا نبوده، شروع كرد به راه رفتن، بالا و پايين، بالا و پايين، بازوي بيچاره. (مكث.) شب ها. (مكث.) بهتره بگيم، در فصول خاصي از سال، موقع ششمين ساعت دعا. (مكث.) به اجبار. (مكث. قدم زدن را شروع مي كند. پس از يك طول رو به جلو در چ مي ايستد. مكث.) خانم وينتر پير، كه خواننده اون رو به ياد مي آره، خانم وينتر پير، عصر يك يكشنبهء آخر پاييز، موقعي كه سر ميز شام با دخترش نشسته بود، بعد از دعا، بعد از اين كه به زور چند لقمه اي خورد، قاشق و چنگالش رو زمين گذاشت و سرش رو پايين انداخت. دختر گفت، مادر، چي شده، دختري بسيار عجيب، هرچند كه ذيگه به زور ميشد گفت يك دختر . . . (با صدايي شكسته) . . . بي اندازه بد ــ . . . (مكث. با صداي معمولي) مادر، چي شده، ناراحتي؟ (مكث.) خانم و زود جواب نداد. ولي بالاخره سرش رو بلند كرد و به آمِي خيره شد ــ همون طور كه خواننده به ياد مي آره، اسم اول دختر ـ سرش رو بلند كرد و خيره شد به چشماي آميِ و گفت ــ (مكث.) ــ زير لب گفت، خيره به چشماي آميِ زير لب گفت، وقت دعاي شب متوجه . . . چيز عجيبي نشدي؟ آميِ: نه مادر، نشدم. خانم و: شايدم فقط به خيالم رسيد. آمِي: چيزي كه شايد به خيالت رسيد دقيقاٌ چي بود مادر؟ (مكث.) اون چيز عجيبي كه . . . شايد به خيالت رسيد دقيقاٌ چي بود مادر؟ خانم و: تو خودت متوجه هيچ چيز . . . عجيبي نشدي؟ آمِي: نه مادر، راستش رو بگم. من خودم متوجه چيزي نشدم. خانم و: منظورت چيه، آمِي، راستش رو بگم، واقعاٌ منظورت از اين حرف چيه آمِي، راستش رو بگم؟ آمِي: منظورم اينه، مادر، اين كه من بگم متوجه هيچ چيز . . . عجيبي نشدم، دقيقاٌ يعني راستش رو گفتن. چون من متوجه هيچ چيزي از هيچ نوع، چه عجيب يا غير عجيب نشدم. من نه چيزي ديدم، نه چيزي شنيدم، از هيچ نوع اش. خانم و: اون جا نبودي؟ آمِي: اون جا نبودم. خانم و: ولي من شنيدم كه جواب دادي. (مكث.) شنييدم كه گفتي آمين. (مكث.) چه طور مي تونستي جواب بدي اگه اون جا نبودي؟ (مكث.) چه طور ممكنه گفته باشي آمين اگهف اون طور كه مي گي، اون جا نبودي؟ (مكث.) مهر خدا و ياري روح القدس، با ما باشه. اكنون، و تا ابد. آمين. (مكث.) صدات رو واضح شنيدم. (مكث. قدم زدن را شروع مي كند. پس از سه قدم بدون آن كه رو به جلو كند، مي ايستد. مكث طولاني. قدم زدن را از سر مي گسرد، در ر رو به جلو مي ايستد. مكث طولاني.) آمِي. (مكث.) بله مادر. (مكث.) هيچ وقت دست بر نمي داري . . . از ور رفتن با همه اون؟ (مكث.) همه اون. (مكث.) تو اون اون سر بي چاره ات. (مكث.) همه اون. (مكث.) همه.
(مكث. نور روي باريكه نور محو مي شود. همه صحنه در تاريكي.)
(مكث)
(صداي زنگ باز هم كم تر از قبل. مكث تا قطع كامل.)
(نور تابيده بر باريكه نور با شدتي حتي كم تر از پيش روشن مي شود.)
(مِي نيست.)
(ده ثانيه مي گذرد.)
(نور مي رود.)
پرده.
پنج شنبه 12 اردی بهشت در تالار مولوی/ ساعت 20/30 و جمعه 13 اردیبهشت، پلاتوی مرکزی دانشکده سینما و تاتر، ساعت 16: چهار قطعه از ساموئل بکت
صدای پا/قطعه ای برای تاتر1/ آمدو رفت/فاجعه
مترجم و کارگردان: علی اکبر علیزاد
بازیگران: خسرو محمودی/میترا گرجی/مرتضی حسین زاده/مرتضی یونس زاده/علی کیمنش/ زهرا رضایی/ الهام قادری
زمان: 80 دقیقه
بعد از شروع اجرا در های سالن تا پایان قفل خواهد شد.
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


